Luminosity From Extreme

هر کجا هستم٬ نباشم !‌

اتاق سردیست. از آن خانه های قدیمی اتریشی٬ با سقفهای بلند. سرما همیشه به این ساختمانها وصل است. یک کار گروهی فشرده است که امروز باید تمام شود. سردمان شده و خسته شده ایم. کم کم چانه ها گرم می شود٬ برای فکر نکردن به اتاق سرد و این همه کاری که باقی مانده. در ذهنم فضا را خالی می بینم. منم و پخش قسمتهایی از چند فیلم . آدمها محو می شوند و از داستانهای واقعیشان فیلم می سازم. مو به تنم سیخ می شود...

و. از روزهای اول پناهندگیش در وین می گوید. از روزهایی که سی - چهل نفری در کلیسا می خوابیدند.از روزهایی که خودش بوده و یک کوله پشتی! از روزی که نگاتیو پناهندگی آمریکایش را گرفت ٬ در خیابان روبروی سفارت یخ زده بود. هیچ چیز نمی شنید٬ هیچ چیز نمی دید. مسخ شده بود. همه پلهای پشت سرش را خراب کرده بود٬ بعد از ۱۱ سپتامبر بوده٬ نه جایی را داشته که برود ٬ نه پولی ٬ پناهنده اتریش می شود. شبها را در کلیسا می خوابیده و روزها عملگی می کرده. برایم انسانی تداعی می شود که وجود خارجی ندارد. از بی آدرسی و سرنوشت نا معلوم نامه هایش۲٬  ماهی را در زندان می خوابد. تصویرش می کنم.  هر روز منتظر آزادی. هر روز. به جرم بی خانمانی٬ پناهندگی٬ آوارگی. فضای اتاق به نظرم سردتر می رسد.... از آن داستان خیلی می گذرد. حالا می تواند با پاسپورت اتریشی اش راحت از مرز رویاهایش بگذرد. ولی دیگر هیچ اشتیاقی ندارد. بی هدفتر از آنروزها به زندگیش ادامه می دهد. تا حدودی همه چیز دارد٬ ولی هنوز برای من وجود خارجی ندارد٬ بی سرنوشت تر از این حرفهاست...

دخترک ۲۰ ساله ای آرام سرفه می کند٬ دستانش کار می کنند و زبانش حرکت٬ تصور حرفهایش برایم از قبلی بارها و بارها سخت تر است. به فرودگاه که می رسد فقط ۱۶ سال داشته. انقدر کوچک و بی تجربه بوده که راحت ویزای جعلی اش لو می رود. مسیر برای ورود مادر و برادرهایش که روز بعد پرواز داشته اند تحت کنترل می شود. پناهنده کوچک بدون مادرش درخواست می دهد. یک ماه بعد٬ مادر و برادرهایش در کشور دیگری اقدام می کنند. ۴ سال از آن روزها می گذرد و هنوز دور از هم اند. اینجا مدرسه اش را تمام کرده و تازه وارد دانشگاه شده. نپرسیدم در خوابگاه پناهندگی چه بلاهایی سرت آمده٬ نپرسیدم چه می کردی این مدت٬ از دوری ٬ از محبوس بودن در کشوری که حتی زبانش را هم نمی دانستی. نپرسیدم مادرت چه کشید. جواب همه اش را می توانستم حدس بزنم و در صفحه پیش رویم ببینم. مادری را می دیدم که با وجود تمام دلواپسیها و نگرانیهای بی مرزش٬ فرزندانش را به سرنوشتی میسپارد که مطمئن است از بودن در کشور زادگاهشان بهتر است. ماندن در ایران برایشان مساوی بود با شکنجه و حتی مرگشان. حالا حداقل امیدوارند... مو به تنم سیخ می شود. بغضم می گیرد. دخترک می خندد. مبایلش را بر می دارد و با لهجه خوبی با دوست اتریشی اش قرار سینما می گذارد. هنوز با ناباوری نگاهش می کنم. برایم وجود خارجی اش ملموس تر از قبلی است... بحث گم می شود و کار به پایانش نزدیک میشود٬ نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم تصاویر را موقتن خاموش کنم. شب همه را باز سازی می کنم. نمی دانم چه بگویم. گاهی از همه چیز شرمنده می شوم.

+ FarNice ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
comment نظرات ()