Luminosity From Extreme

من٬ کلاس و ...

سرم را از روی میز بلند می کنم. دهان استاد تکان می خورد. صدایش نمی آید. یوسرا نگاهم می کند. با تعجب نگاهش می کنم. چرا مقنعه سرش نیست؟ چرا موهایم را دورم ریخته ام؟ پس نازلی و تامیلا چه شدند ؟ به یوسرا می گویم اینجا کجاست؟ طوری مرا نگاه می کند که انگار مرده ام٬ با وحشت. آلمانی جواب می دهد چرا فارسی حرف می زنی. پس به چه زبانی حرف بزنم. چرا مقنعه سرم نیست ؟ احساس نا امنی می کنم. دلم می خواهد موهایم را بپوشانم. ممکن است اخراج شوم . پسرک پشت سرم ضربه ای روی میز می زند. استاد حرفش را قطع می کند سوال پسرک را جواب دهد. هیچ کس نمی گوید : ببخشید استاد ...  هیچ دختری برای استاد خودش را لوس نمی کند. اصلن دختری نیست. منم و یوسرا. حرف مرا نمی فهمد.

جزوه ام را نگاه می کنم. فلیپ فلاپ ار-اس است. الان باید طبقه دوم باشیم٬ کلاس بغلی گروه. نازلی دارد مرتب و رنگی جزوه بر می دارد. با خودم فکر میکنم از رویش می نویسم بعدن. تامیلا زیر میز با موبایل حرف می زند. اذیتش می کنم و می خندم. مقنعه ام را کمی عقب می کشم٬ ر‌‌ژ لبم کمرنگ شده٬‌ترمیمش می کنم.  یکی از بچه ها می گوید خسته نباشید استاد. کلاس تمام می شود ٬ همه توی راهرو جمعند. پسرها مسخره بازی در می آورند٬‌می خندیم. حواسمان به حراست هست. قرار است برویم ۴۶۹ .

پسرک پشت سرم دوباره ضربه ای به میز می زند. اینجا کجاست یوسرا ؟ چرا جزوه نمی نویسی؟ موهای مشکی اش را دورش ریخته. در جزوه اش به عربی می نویسد. نمی توانم چیزی از رویش بنویسم. کاپشنم را می پوشم. احساس می کنم باید خودم را بپوشانم. سرد نیست. نا امن است.  کسی به استاد خسته نباشید نمی گوید. هر کس حوصله اش سر رفت از کلاس می رود بیرون. استاد می گوید آخر هفته خوبی داشته باشید٬ همه با هم به میز ضربه می زنند. کلاس تمام می شود. همه از کلاس بیرون می روند. خیلی بزرگ است٬ تخته ها برقی بالا و پایین می روند٬ بیرون راهرو هیچ کس منتظرمان نیست. یوسرا می گوید بلند شو برویم. نگاهش می کنم. اینجا کجاست یوسرا ؟! من چرا مقنعه سرم نیست؟

+ FarNice ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()