Luminosity From Extreme

فقط همين

بعضی مواقع دلم می خواهد از خودم بنویسم٬ نوشتنم نمی آید. اصولن اینروزها کمتر وقت می کنم به خودم فکر کنم. انقدر زمان و حوصله کم می آورم که گاهی نمی دانم باید کدام کار را الان انجام دهم. چهارزانو می نشینم روی مبل و به تلویزیون خاموش نگاه می کنم و میخ کوب می شوم. وقتی به خودم می آیم مدت زیادی گذشته٬ یاد کارهای پشت سر هم-ام می افتم. از جایم بلند می شوم٬ خستگی در تمام بدنم می دود٬ از پاهایم تا کمرم٬  و بعد می رود توی چشمانم. یاد او می افتم که از سر کار که می آمد ما را برای کم نکردن کارهایش دعوا می کرد٬ الان می فهممش. دلم می خواست می نوشتم که برای وارد شدن دوست سرزده و بی موقعم وقتی در اوج برنامه ریزی برای چند ساعت باقی مانده شب بودم ٬گریه ام گرفت. بعدش باز یاد او افتادم و عصبانیتهایش و بهش حق دادم. فکر کردم اینها من نیستم. بنویسم و ننویسمشان باز هم قصه اند. قکر کردم فقط خسته ام. فقط همه چیز با هم قاطی شده٬ فکر کردم درست می شود همه چیز.

دلم میخواست بنویسم ه. ساعت ۱۱ شب زنگ زد و گفت که اعصابش از زمین و زمان خورد است٬ ویسکی ها و سیگارهای پشتش فایده نداشته و در آخر گفت که می رود عقده هایش را سر ماشینش و اتوبانها خالی کند. تا ساعت ۳ چهار زانو روی مبل نشسته بودم و نگران چِروکی کرم رنگی که از اتوبان به طرف جاده چالوس میپیچید.این تصویر با تصویر ته سیگاری با جرقه هایش در جاده شب فید میشد ادامه پیدا می کرد. تصویر را بیشتر که می کردم نگرانیهایم دو چندان میشد٬ ساعت ۳ تهران بود که برگشت و گفت بهتر است. تمام این مدت ثابت بودم و صامت. همه کارهایم ماند برای فردا. چرا اینجا جاده چالوس نداریم ؟!

من فقط خسته ام و دلم می خواست همه اینها را بنویسم. حالا مانده ام با یک دکمه ارسال چه کنم...

+ FarNice ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
comment نظرات ()