Luminosity From Extreme

...که در اين نزديکی است ...

.

به نظر من توماس و یوسرا هیچ وقت برای چیزی فکر نکرده اند. هر کدام به طریقی . اعتقاداتشان صفر و یک است. یوسرا به جبر مطلق معتقد است. بعد از هر جمله انشاءالله می گوید و صد در صد مذهبی است. توماس دبستان مذهبی می رفته٬ از دعا کردن متنفر است٬ از کلیسا نیز. به اختیار مطلق اعتقاد دارد و در ۱۴ سالگی انتخاب کرده که متعلق به هیچ مذهب و اعتقادی نباشد. فقط انتخاب کرده و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. بحث می کنند  و نگاهشان می کنم. معتقدم که این چیزها صفر و یک نیستند. توماس نمی داند چرا به هیچ چیز اعتقاد ندارد٬ فقط ندارد. فقط می داند که نباید داشته باشد٬‌چون انتخاب کرده. یوسرا همه چیز را حفظ کرده و تحویل می دهد. توماس نیز. هیچ کدام دلیلی برای حرفهایشان ندارند. برای یکی صرفن انتخاب است و برای دیگری یک میراث. از کودکی آموخته و جز این در ذهنش نمی گنجد. برای من٬ حقیقت دردناکی است . برای من یادآور همه چیزهاییست که از دست داده ام. در بحثشان شرکت نمی کنم. هیچگاه به هیچ فلسفه ای فکر نکرده اند. هیچ گاه این میراث و تصمیم هایشان گریبانشان را نگرفته. حتی وقتی مهمترین موضوع برای افتادن آدمها به جان همدیگر باشد.  هر کدام به طریقی در چهار چوب ذهنی شان می مانند ٬ می دانم که نمی شود چیزی را بریشان عوض کرد. ساکت می مانم و فکر می کنم. آنها نیز مرا نادیده می گیرند. در هیچ تعریفی برایشان نمی گنجم. می توانم برایشان در بازه صفر و یک٬اعداد حقیقی را بشمرم٬ ولی نمی توانم وارد چهار چوب ذهنی کسی شوم که فرهنگش با من اینقدر متفاوت است و همه چیز برایش قرن هاست که ثابت است . من فقط معتقدم آنها هیچ وقت به این چیزها فکر نکرده اند.

+ FarNice ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۳
comment نظرات ()