Luminosity From Extreme

کلمه های ناسازگار

معده ام دارد از حلقم می زند بیرون. احساس می کنم درونم همه چیز به هم پیچیده . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . کلمات کتاب جلوی چشمانم رژه می روند٬ در هم می آمیزند و باز پخش می شوند. معده ام گاهی سر و صدایی راه می اندازد. با دست محکم می گیرمش٬ صدا به هر حال پخش می شود.سرم را بلند میکنم و با نگرانی نگاهی به اطرافم می اندازم. فریادهای معده ام را کسی نشنیده. میز جلویی دختر و پسری یکدیگر را می بوسند. به نظرم احمقانه می آید٬اینجا کتابخانه است. بعد به نظرم می رسد که اگر من بودم هم شاید همین کار را می کردم٬ چه اهمیتی دارد که اینجا کتابخانه است ؟ معده ام دوباره فریاد می زند٬ به آستامینوفن کدئین هایی که خورده ام فکر می کنم ٬ دنبالشان میکنم و با ذهنم درونم پخششان می کنم. معده  آرامتر می شود. نگاهی به کلمات کتاب می اندازم و سعی میکنم متمرکز شوم. بیشتر از آنکه به لغات فکر کنم به تمام کردن کتاب فکر میکنم. پیش نمی رود. معده ام باز جیغ می زند. می دانم قرصها که اثر کند تمام است. بهشان فکر میکنم و دو دستم را روی گوشم می گذارم . نه صدای معده ام را می شنوم نه دختر وپسر روبرو را. کتابم را نگاه می کنم٬ کلمه ها غریبه اند. یاری نمی کنند٬ نمی توانم. رژ لبم را چند بار محکم روی لبم می کشم ٬ قیافه رنگ و رو پریده ام جان می گیرد. معده دیگر صدایی از خودش در نمی آورد٬ دارد آرام تر میشود... قرصها اثر کرده ٬ فشارم به شدت پایین آمده و سرم گیج میرود. مقاومت می کنم ٬ کلمات مثل جوهر در تمام صفحه پخش می شود٬ همه جا سیاه می شود. سرم روی کتاب می افتد. دیگر چیزی یادم نمی آید.

+ FarNice ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٥
comment نظرات ()