Luminosity From Extreme

کسی ديگر خواب مرا نديده؟

از خواب می پرد و به سقف خیره می شود. چیزی ذهنش را می خراشد٬ نمی فهمد چیست. امروز جمعه است٬ باید بیشتر می خوابید٬ نمی تواند٬ چیزی اذیتش می کند. به آشپزخانه پناه می برد.  به بازی در کتری و ذرات آب که این طرف و آن طرف پخش می شوند خیره می شود ٬ته ذهنش هراسان است. مردش از خواب بیدار شده و تلویزیون روشن می شود تا فضای خالی خانه را پر کند. یک جمعه خالی. از سر صبح همه چیز خالی است. خانه به آن بزرگی با صدای تلویزیون هم پر نمی شود. ظرفها روی هم در دستش صدا می دهند٬ جیرجیر می کنند. مردش می پرسد حواست کجاست. نمی داند. به تابلوی روبروی آشپزخانه خیره میشود... جای هر دویشان خالیست. در دلش چیزی فرو می ریزد٬ تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد.

مبایلم صدای خفیفی می دهد. اس ام اسی از یک سر دنیا. نیشم تا بناگوشم باز می شود. در دلم چیزی تکان می خورد٬ نمی دانم چیست. یک حس خوب . به نظرم همه چیز قشنگ می آید . از آن روزهای الکی ِ خوب . نیشم همچنان باز است٬ تا بنا گوش. جواب می دهم. جواب می دهد٬ می گویم به جای اس ام اس زنگ می زنم. قبل از اینکه جواب بیاید مبایل در دستانم می لرزد. تلفن٬ از ایران. جمعه صبح است. هراسان است٬ زود بیدار شده٬ می گویم تو سومین نفری هستی که برایم خواب ِبد دیده ای. من خوبم. باور نمی کند. چگونه قسم بخورم. سکوت می کند٬ می دانم به تابلوی روبرویش نگاه می کند. همه خانه را پر از نشانه کرده ام  و آمده ام.می گویم مطمئن باش. حدا را شکر می کنم که آدرس وبلاگم را ندارد. سعی می کنم مجابش کنم. از کارهایم تعریف می کنم٬ سفارش می کند و قطع می کند. در این میان اس ام اس آمده٬ زنگ می زنم. وبلاگم را جدی نگیر. من خوبم. هنوز در دلم چیزی تکان می خورد ولی نیشم دیگر تا بناگوشم باز نیست. به او فکر می کنم و آن دو نفر دیگر که خواب مرا دیده اند. صدای پشت تلفن می گوید خواب زن چپ است. به پهنای صورتم می خندم : خودتی.

می نشیند روی بالکن٬ به کوههای روبرو خیره می شود. سرد شده و نم باران زده. بغضش را فرو می خورد و به دو نفر دیگر فکر می کند. با نگاهش بخار نفسهایش را تا بالا دنبال می کند٬ نوک کوهها برف نشسته. فکر می کند آنجا مطمئنن هوا سردتر است. ژاکتش را محکم تر دور خودش می پیچد.سردش می شود. صدای زنگ در و مردش با هم می کشاندش تو. تابلوها همچنان نگرانش می کنند. نگاهش را از تابلو ها به مهمانها می دهد. سعی می کند هر سه را فراموش کند .

+ FarNice ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٦
comment نظرات ()