Luminosity From Extreme

من٬ باران و رنگهايم

باران شلاق می زند. نقاشیهایم با قاب شکسته روی زمین افتاده است. زجه می زنم . کسی دستم را می گیرد و به درون سالن پرتابم می کند. آخرین بار نقاشیهایم را می بینم. رنگها کف حیاط راه افتاده اند. کاغذها خیس و پاره شده اند.احساس می کنم چیزی از من نمانده خونم از بدنم بیرون می رود ٬ قلبم تیر می کشد. احساس می کنم که تمام شده ام. سیلی محکمی می خورم و بهوش می آیم. دور و برم کسی نیست. روبروی در بزرگ چرمی زرشکی رنگی ام. در را باز می کنم. مردی نشسته و حساب کتاب می کند. می گویم می خواهم پیانو بزنم. می گوید فقط کلاسیک. ریش دارد با یقه بسته٬ روی پیشانیش جای مهر است. می ترسم. پشت پیانو می نشینم. والس ۱۰ شوپن. فا دیز. بعد از چند لحظه متوقف می شوم. بدنم می لرزد. به جای والس ۱۰ شوپن از پیانو صدای گل گلدون در می آید. عرق کرده ام. دوباره حواسم را جمع می کنم. نت را در ذهنم مرور می کنم. والس شوپن. تکرار می کنم. دوباره گل گلدون است. گریه ام می گیرد٬ یاد نقاشیهایم می افتم. دوباره زجه می زنم. می گویم قول می دهم فقط شوپن. خانمی با روپوش و مقنعه کرم روبرویم ایستاده با دست اشاره می کند که بروم بیرون٬ آقای ریش دار یقه بسته نگاهم می کند ٬دستی به جلوی روسریم می کشم. موهایم را می دهم تو٬ آقای ریش دار بلند می شود. فرار می کنم. در چرمی را پشت سرم میبندم. از حیاط و بارانهایش خبری نیست. دالان طوسی رنگی است. می دوم. با تمام وجود٬ فرار می کنم.صدای هق هق ام در دالان می پیچد. وسط راه زمین میخورم و دالان از هم می پاشد. کف خیابانم . نقاشیهایم دور و برم ریخته اند . پاره و از بین رفته. کف زمین پخش شده ام و نگاهشان می کنم. کم کم از خودم دور می شوم. بالا می روم. خودم را می بینم که کف زمینم. با رنگهایی که روی زمین تصویر بزرگی را ساخته اند. رنگها از روی من رد می شوند. حالا خودم جزء نقاشی بزرگتری هستم. لحظه به لحظه فاصله ام بیشتر می شود. دیگر خودم را نمی بینم. بالا رفته ام. خیلی بالا.

+ FarNice ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()