Luminosity From Extreme

مثل هميشه!

هوا آرام آرام تاریک میشود٬ سایه دستم روی کتاب می افتد. نور از ستونهای قدیمی ساختمان روبرو بالا می رود. هر شب همین منظره. همین کتاب٬ همین آدمها. همین ساعت. کتاب را محکم می بندم... سوز توی صورتم میزند ٬ از در ورودی مترو بوی آب جو و ماریجوانا بالا می زند. حالت تهوع می گیرم ٬ قدمهایم را سریعتر می کنم... مثل هر شب. میرسم خانه و در را پشت سرم می بندم. دم در به بهانه در آوردن چکمه ها ولو می شوم. یک قدم بیشتر بردارم همه کارها منتظرمند. هر شب. هر روز. کاش می شد همین جا دم در بمانم. یک قدم بیشتر بردارم کم کم خودم را هم فراموش می کنم. روزها مثل هم می گذرند و وقت فکر کردن به خودم را هم دیگر ندارم. خسته ام. افکارم پراکنده است ٬ جمع نمی شود. هزار بار متن را می نویسم و پاک می کنم.

کم کم همه جا تمیز می شود. هوا کاملن تاریک است و خانه ام زیر نور بی حال خانه سایه روشن می شود نگاهش که می کنم دوست داشتنی است. مثل همیشه ٬ با وجود همه دردسرهایش. خواب از سر و کولم بالا می رود. می نشینم پای کامپیوتر. در صفحات روبرویم غرق می شوم. خسته و دلتنگ. مثل هر شب. روزها وشب ها پشت هم تکرار می شوند و فرصتی برای چیزی نمی گذارند. شاید خاصیت تمام سال های نو است که قبلش تمام انرژی آدم را می گیرند. نوشتنم نمی آید. منتظر سال نو ام . با تمام اتفاقهای نویش. همین.

+ FarNice ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٤
comment نظرات ()