اينجا تهران است ...

۱.روبروی پنجره هایم به جای کوه های همیشگی و چراغهای همیشگی ٬ ساختمان نیمه کاره ای میبینم با کارگران آدم-ندیده-ی عجیب غریبی ! دیگر هیچ گاه دلم برای منظره پنجره اتاقم تنگ نخواهد شد. منظره ای وجود ندارد. چه باشم٬ چه نباشم !‌

۲.پشت چراغ قرمز نشسته ام و آدمها را نگاه می کنم. بازار میوه تره باری در همین نزدیکی است. زندگی با آدمهایی با کیسه های میوه٬ از کنار ماشین من رد می شود.توی ماشین سرک می کشد و بعد راهش را می کشد میرود. انگار همه حسی را که نگاه من به آدمها دارد را گرفته است. آنها را با روزمرگیشان و مرا با نگاهی که همه صحنه ها را ضبط می کند به حال خودمان می گذارد. همه چیز مثل دفعه پیش است. در عین آشنایی ٬ خیلی غریبه است. 

۳.نگاهی به عقربه-ی بنزینم می اندازم و نگاهی به اتوبان. تصمیمم را می گیرم و گاز می دهم و وارد اتوبان می شوم. این یعنی مسیر اضافی. یعنی بلعیدن خیابانها زیر چرخهای لاستیک٬ یعنی همان سر خوردن در خیابانهایی که برایشان نقشه کشیده بودم. هیچ چیز حتی این عقربه لرزان نمی تواند مرا بازدارد از ذخیره نکردن رانندگی در این اتوبانها.

۴. هنوز گیج و منگم. حتی دیدن «او» در اینجا هم برایم غریب است. مرا در روسری می بیند و میخندد و می گوید حتی با روسری هم شکل علی بابا شده ام. فکر می کنم کمی طول می کشد تا خودم را کامل از آن سر دنیا به اینطرف منتقل کنم ...

/ 6 نظر / 5 بازدید
نازی

فارنايس جان. سلام. مرسی که نوشتيد. البته شرايط شما کاملا قابل درک و مشابه همانی است که همهء ما در روزهای اول ورود مجدد به تهران تجربه می کنيم، همین احساس آشنایی و غریبگی توامان. اما بنظرم می آيد که کنترل کاملا در دستان شماست و بزودی شرايط را بر وفق مرادتان منظم خواهيد کرد. بازهم برای ما بنويسيد.

خانم شين

به به خوش اومدی. يه قرار بذاريم همديگه رو ببينيم. به من ايميل بزن بهت شماره تلفن بدم دختر جان.

شب تاب

اميدوارم حسهای خوبی داشته باشی و لذت ببری

فارفاراوی

اوخ! مواظب بنزينت باش فقط!

بهاره

راستش اگر جای تو بودم خودم را کامل به هیچ طرف دنیا منتقل نمی کردم.اینطوری فکر آدم خیلی بازتره، یه جور حالت معلق بودن.پوست شهر رو کنار بزن.

نازی

فارنايس جان. اميدوارم حالت خوب باشه و خوش بگذرونی. از احوال خودت ما را بی خبر نگذار. شاد و سرسبز باش دوست من.