باران در اسپین٬ می بارد فراوان .

۱.دو روز است باران می بارد. فردا هم. پاییز با تمام وجودش در خانه مان دور می زند. هنوز حسش جدید است. هنوز طبیعت غافلگیرمان می کند... فرستادمشان خرید. نشسته ام کنار پنجره. در فکر قهوه ام و سوپی که قل قل می کند.دانه ها را با چشمهایم دنبال می کنم. چشمهایم می خورد به چترهای رنگارنگی که از بالا می بینم. آدمهایی که خودشان را جمع کرده اند و میدوند و صدای ماشینها روی زمین خیس. خوشحالم از باران. خوشحالم از  باد سرد و سوپ داغ و نشستن در خانه .

۲.فصل که عوض می شود مرا یاد گذشته ها می اندازد. یاد خودم می افتم و دانشگاهِ آن زمان و روزهای بارانی. یاد ضربه های باران روی شیشه ماشینم. فصل که عوض می شود خوشحالم. فصل که عوض می شود انگار همه چیز از روزمرگی اش در می آید. انگار می توانم بهتر فکر کنم. انگار این باران به موقع باریده است. خیلی به موقع.

۳.هدیه-ی عجیبی گرفتم از دوست اتریشی عجیب تری. حالا مهمان کوچکم می نوازد با این هدیه دوست داشتنی ام. می نوازد و صدایش می پیچد در خانه کوچکمان. شاید نام هدیه ام را گذاشتم نامهربانی ِ غیر منتظره یا یک چیزی در مایه های همان دورها آوایی است!

۴.نمی دانم خوانده اید داستان رومن گاری را : آن مردکی که از آن بلیطهایی داشت که هر قدر می خواهی می توانی در اروپا سوار قطار شوی و برای استفاده از بلیطش همه قطارها را پشت سرهم عوض می کرد ؟ بی هدف؟

اروپا بلایی سر آدم می آورد که در همین حد هراس انگیز است. مجبورت می کنند از کالاهایشان٬ سرویسهایشان آنقدر استفاده کنی که مخت معیوب شود. بعد عادت کنی به خریدهای  عجیب غریب. عادت کنی تمام پیشنهادها را بدون فکر انجام دهی . شاید ما را هم روزی مانند آن مردک ببندند به تخت که فریاد بزنیم از قطار عقب می مانیم و بلیطمان حرام می شود. شش ماه به پایان استفاده از حقوق زیر ۲۶ سالم باقی مانده ...

۵. خالی شده ام. از نوشته. دلیلش را نمی دانم. فصلی است یا هر چه که هست در تلاشم با خودم.

۶. به دلیل نوستالژی-ای که تیتر برایم دارد ٬ اِسپین٬ اسپانیا٬ را به اتریش ٬ آستریا٬ تغییر نخواهم داد! **

** برگرفته از دوبله بانوی زیبای من- ۱۹۶۴

/ 6 نظر / 43 بازدید
سر هرمس مارانا

راست می گویید ها در باب این تغییر فصل ها. همیشه ماه آخر که می رسد، حوصله دیگر لبریز شده از فصل جاری. اما حکمت ش چیست که در درست روزهای آخر فصل جاری، بدت نمی آید که بماند هنوز چند روزی. درست مثل وقت هایی که زیر تیغ سلمانی (حالا گیریم درسلمانی های زنانه خیلی هم زیر تیغ نشستن مصداق نداشته باشد!) نشسته ای و برای آخرین بار به بلندی موهای ت نگاه می کنی و با خودت فکر می کنی که همین جوری اش هم خوب است، بی خود آمدم نشستم این جا که کوتاه شان کنم. گاهی هم بلند می شوی و نگاه متعجب سلمانی را پشت سرت می گذاری و می روی پی کارت!

۱-سوپ داغ و ترش و تند از پشت پنجره‌ی بارانی می‌چسبد ۲-زمستان بد است ۳-کلارینت؟ ۴-چطور من این پیراهن‌هایی را خریدم که از توی کمد هم حالم را به هم می‌زنند ۵- ۶-هوا در همپشایر همیشه خوب بوده و هست

نازی

فارنايس جان. به نظر نمی آيد از نوشته خالی شده باشی! مثل هميشه زيبا و خلاق نوشته بودی. کيف می کنم.

عادله

هيچ دلم نمی خواد از اون بليطها بخرم ...

الینا

Lettre a ma Mere ... برای اين پستت کامنت دادم..... وبلاگت دوست داشتنيست

یوتا

باران در شمال می بارد فراوان ...