بار دیگر شهری که دوست میداشتم.

آدمها نه در شهرشان, بلکه با شهرشان زندگی میکنند, بزرگ میشوند, حل میشوند در معلق ِ زندگیشان. درختهایش و خیابانهایش می‌شود فیدبک مصوری از تمام آنچه در آن شهر گذرانده اند. بعد شهرها میشوند جزئی از وجودشان. آدمها نثرشان ,حتی لحنشان شهر به شهر تغییر میکند. صورتشان رنگ میگیرد بعد از مستمر ِ زندگی در جایی.

حالا حکایت ماست و این در سفر بودگیهای ابدی. این که در این مارکوپولو وار ِ زندگیمان دفتر خاطرات مصوری ساخته ایم از تمام این سالها. حالا تجریش برایم همانقدر بار دار, قصه دارد که خیابان کرتنر ِ وین. همانقدر خودم را وام گرفته بودم از خیابانهای تهران, که اینجا . که وقتی سُر میخورم در شهر,  زیر چراغانیهای کریسمس , چیزی اینجا است که آشناست , چیزی که نگاهم میکند, مرا و تمام زندگی ِ این سالهایم را.   

/ 3 نظر / 12 بازدید
سینا

معمولا زندگی در خانه ، محله ، شهر و کشوری که در آن تاریخی و خاطراتی ساخته ایی جلوه و مفهومی عمیقتر دارد. در واقع بهتر با روح زندگیت ارتباط برقرار میکنی. دنیای بی خاطره جای ترسناکی است.

م

حکایت شما حکایت اشناییست

me, myself & I

منم یه حسی تو همین مایه ها دارم. فقط الان مونترال رو از تهرانم بیشتر دوست دارم