هفته ای که گذشت

هر چیزی که فکر میکردم برای یک هفته لازم باشد را برداشتم . حتی چیزهایی که شاید اصلن استفاده نشود. لحظه آخر وقتی داشتم آداپتور لپ تاپ را جدا می کردم٫ فقط یک لحظه بود... نه ! این دفعه این نه !

ابتدای جاده گوشی مبایلم را نگاهکی کردم . دیگر نمی گیرد. از شهر که خارج شوم کار نمی کند . وارد جاده چالوس شدیم. با همان قشنگی ها و پیچ و خمهای همیشگی. با همان ماشین گرفتگیها و توی فکر رفتن ها٬ صدای موزیک با صدای بلند. جاده ٬ به معنای همیشگیش.

و من یک هفته از تمام ارتباطات جدا شدم . بدون هیچ دلشوره ای برای چک کردن همه چیز در اینترنت. بدون نگرانی برای تمام تلفن ها و اس-ام-اس هایی که به دیوار می خورد. بدون فکر به اینکه حتی ساعت چند است ! چه کسی ٬ کجا دارد چه کار می کند  و اینکه خودم دارم چکار می کنم . یک هفته در بی خبری مطلق .

جاده به طرز عجیبی مه آلود بود . با سرعتی زیر ۴۰ حرکت می کردیم . سرد بود و پنجره را که باز می کردی حسی حتی مثل سوز برف تا مغز استخوان نفوذ می کرد. حس می کردم لحظه به لحظه در مه فرو می روم و در هوا معلق می مانم . انگار که بیهوش می شوم . یک حس خلا ...وقتی رسیدیم هنوز مسخ و منگ بودم . در حیاط ویلا علف های زرد فوق العاده بلندی رشد کرده بودند و شاخ و برگها از کف زمین سبز شده بودند . مثل ساختمانهای متروک. من بودم و ۱۰ آدم منگ و مسخ شده دیگر همسن خودم . ویلا را شستیم و همه جا پخش شدیم٬ نگرانی برای هیچ چیز وجود نداشت و گاهی احساس میکردم این قطع ارتباط با دنیا و خودم را انقدر دوست دارم که شماها بروید٬ من می مانم !

هوا خنک بود و ابری ٬ هیچ شباهتی به اواسط مرداد نداشت . شهرک خلوت بود٬ شاید تنها ویلای ساکن بودیم.  دریا آرام بود و کثیف . مثل همیشه . ولی همه چیز با همیشه فرق داشت٬ همه چیز جوری بود که هیچ وقت نبود. و من گاهی در تنهایی خودم با یک وگ نعنایی می نشستم و حتی آن ۱۰ نفر دیگر را هم نمی دیدم. انگار که خودم هستم و خودم.

به تهران که برگشتیم حس آرامش و خلسه همچنان با من بود و هست. حتی یکروز طول کشید تا ایمیلها و بقیه چیزها را چک کنم. هنوز مه هایی را که بلعیدم در وجودم حس می کنم.

/ 2 نظر / 4 بازدید
سمن!

SHaYaD AZ akHarin BloGaYi baSHe kE man miFahmam yani chi miFAHmam ke kOjayi....TOo HamOon maShin vaGHTy jolOm HAr chi kE bOod janGalO DARYa bUd Ta TOoneSTam PisHeT kHali sHOdam ....mer C ............

نازلی

فرنايس خانوم، روی نوشته آخرت اين کامنت رو نذاشتم چون نوشته سنگينی بود و اصلا دوست نداشتم کامنت بی ربط بذارم روش. سوالم اينه: تو وبلاگ آلمانی نداری؟ اگه داری می ذاری لينکش رو؟