افکاری برای شکستن اينرسی ننوشتن

*- استاد با هر فوت و فنی که بلد است سعی می کند طرز منفی کردن جمله را یادمان دهد. مدادم را در دهانم کرده ام و فکر می کنم. امروز باید خانه را تمیز کنم. به برادرم زنگ بزنم خرید کند. روزها را می شمرم که او کی می آید. دوباره نگاهم را به استاد می اندازم. با بی حوصله گی صحیح ِجمله را در ذهنم مرور می کنم. دوباره غرق در افکارم می شوم. فکر می کنم که به مادر و پدرم زنگ بزنم. استاد دوباره به آلمانی همه درس را توضیح می دهد. یک لحظه متوجه تغییر زبانش می شوم. به این فکر می کنم که زبان چهارم را از روی زبان سوم یاد می گیرم. گرامر و معانی لغات زبان چهارم به زبان سوم ترجمه می شوند٬ و ناخودآگاه در ذهن من باز هم ترجمه می شوند آنقدر که معنی درستش را بیابم. از همین فکر همه چیز در ذهنم می پیچَد. با بغل دستی ام فارسی صحبت می کنم. نگاهم می کند. می خندد . میگویم قاطی کرده ام ٬ببخشید. تا بعد از ظهر با هیچ کس صحبت نمی کنم. به هیچ زبانی.

*- دخترک روبروی من نشسته در کتابخانه و گریه می کند. می گوید من بچه نمی خواستم. شوهرم می خواست. برای ادامه تحصیلش نگران است. می گوید حرکتهای کودک را در شکمش احساس می کند. نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. اشکهایش توی دهانش سر می خورند. شوریشان را که حس می کند دوباره بغض میکند. در دلم به شوهرش فحش می دهم. تحجر عرب را وسط اروپا پیاده کرده . دلم برای دخترک می سوزد . داستان تکراری و ساده ایست. مردی که نمی خواهد زنش از او بیشتر بداند. بچه بهانه خوبیست. به دخترک می گویم که کودکت حرفهایت را میشنود. آرام می شود. کاش می توانستم تمام فحشهای دنیا را نثار مردش کنم. دلم برایش می سوزد. باز از این کشور همسایه متنفر می شوم. فکر  میکنم پس ِذهنم دنبال بهانه می گردد تا لحظه ای دموکرات نباشد و خودش را خالی کند.

*- از فکر کردن خسته شده ام. تعطیلات دو هفته ای عید پاک شروع شده و می خواهم مدت کوتاهی هم که شده سراغ درسهایم نروم. روی کاناپه دراز می کشم و کتاب می خوانم. مدتها بود چنین فرصتی نداشتم. دلم برای متنهای کاغذی فارسی تنگ شده بود. حوصله هیچ زبانی را امروز ندارم.متنهای کاغذی فارسی انگار در تمام بدنم جذب می شوند. کتاب را تمام می کنم و بلند می شوم که خانه را مرتب کنم و شام بپزم. منتظر داداشکم هستم . خوابم می برد. بیدار که می شوم میز را جمع می کنم و می روم که بخوابم. یک لحظه تصویرم را توی آینه می بینم. شبیه مادرم شده ام.

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sahar

Ps;albatae un zaheri bud vali engari alan hame jure dare mishe fesgheli

فارفار

یاد دیشب افتادم که قبل از خواب تمام خونه رو دنبال يه رمان فارسی گشتم که بخونم٬ ولی دریغ! آخر سر هم به با House buying for dummies خوابم برد!!!

هومن

ای بابا اين بيماری مسريه! تو هم که اينجوری شدی

سينا

دو هفته تعطيلی داريد؟چه جالب!نميدونستم

KHEILI ZIBA

شب تاب

ممنون بخاطر لینک :) تعطیلات خوش می گذره؟

مازیار

خاله فرناز تولدت مبارک... ببخشید . سرکار نرفتن مامان و عقب ماندگی ما! ۲۵ تا بوس و ۲۵ تا چشمک هدیه من به شما

engar in inersi naneveshtan khial nadare tamoom beshe.chand rooze blog update nashode.