قطار

 تصاوير بيرون قطار از قاب پنجره جلويشان عبور می کرد و به قاب بعدی می رسيد و در نهايت از حصار قابها خارج می شد و دوباره به طبيعت می پيوست ... ها. روی چمدانی که روی صندلی بينشان گذاشته بودند تکيه داده بود و با دستبندش بازی می کرد. تی. سرش را روی شيشه پنجره گذاشته بود و او را نگاه می کرد ... صدای قطار که شايد ممتد ترين صدايی بود که تا بحال شنيده بودند٬ سکوت بينشان را پر کرده بود.

- می دانی به چه فکر می کنم ؟!

برای شکستن ناگهانی سکوت ٬ سوال خوبی است. حتی اگر با شانه هايش هم جواب بدهد باز هم می شود سکوت را شکست .

- نه! به چه ؟!

- به اينکه چرا من انقدر به همه چيز فکر ميکنم !

چه می توانست بگويد ؟!‌ فقط لبخند زد ... قطعن ادامه دارد ...

- الان داشتم به سفرم فکر می کردم و اينکه چه شد سر از اينجا دراوردم و به برگشتن ٬ و مهم تر از همه تمام تصاوير را ۱۰۰ بار در ذهنم مرور می کنم که حک شود و ... می دانی به تمام جزئيات آنچه ديدم دقت کردم ٬ مثلن ...

صدايش در صدای قطار فيد شد ٬ شايد او بود که نمی شنيد... او هم داشت به همه اين چيزها به اضافه خيلی چيزهای مهم تر فکر می کرد . به شباهت حرفهای تی. به بقيه ٬ به اينکه انگار همه چيز را قبلن يکبار ديگر ديده بوده ٬ اين قطار را٬ اين فضا را و اين حرفها را قبلن شنيده بوده ٬ انگار همه چيز تکراری بود .

- می دانی تو برای من مثل چی می مانی ؟!‌

می دانست . شايد هم نه ... چرا حتما می دانست ٬ زيرا قبلن همه اين ديالوگها را شنيده بود. نمی دانست چه موقع ...

تمام مدت که تی. حرف می زد ٬ ها. فکر می کرد ... به همه چيز ٬ به همه حرفهای تی. و به همه شباهتهايش با خيلی چيزها ...

تصاوير محصور در قاب پنجره قطار ايستادند. تی. همچنان حرف می زد ... موقع خداحافظی ايستاد رويرويش . ها. نگاهش کرد ٬ مثل کسی که چيز مهمی را می خواهد بشنود ... ولی در اصل ترجيح می داد هيچ چيز مهمی نشنود ...

- تو نمی خواهی جواب هيچ کدام از حرفهای مرا بدهی ؟!

- مگر تو مهلت هم می دهی ؟

خنديد . ولی جواب حرفهايش را نگرفت ... فقط خداحافظی کرد. موقع خداحافظی فقط گفت که وقتی برسد چه کار می کند و او هم بهتر است که در اين مدت چه کارهايی بکند. ها. فقط نگاهش می کرد . آخرين لحظه از دور به جای دست تکان دادن ٬ زبانش را درآورد... همين !

تصاوير دوباره با قابها بازيشان گرفته بود ... ها. سرش را به شيشه پنجره قطار تکيه داده بود . هدفونهايش را در گوشش گذاشته بود و صدا را تا جايی که می توانست بلند کرده بود و به همه آن چيزهايی که در ذهنش چرخ می زدند فکر می کرد ...

***

صدای تی. از پشت تلفن می آمد که :

- می دانی تمام راه را تا برسم به چه فکر می کردم ؟!

- نه ! به چه ؟!

- به اينکه من چرا انقدر به همه چيز فکر می کنم ...!

ها. نمی دانست تی. لبخندش را از پای تلفن می بيند يا نه ... تی. تمام چيزهايی را که به اشان فکر کرده بود تعريف می کرد و ها. هيچ چيز نمی گفت ... لبخند ميزد و اميدوار بود او لبخندش را از پای تلفن ببيند. تی. همه چيز را می گفت و ها. فقط فکر می کرد ... به همه چيز !

/ 4 نظر / 3 بازدید
Timpani

می دانی به چه فکر می کنم؟

Sir Hermes Marana

شما دخترم انگار در ذهن شخصيت های ات ميکروفون مخفی گذاشته ای که اين طور از احوالات باطن شان خبر داری ها! داشتيم فکر می کرديم گاس که بدهيم موسيو ورنوش مان يک قصه ای بنويسد که توش در و ديوار و ميز و صندلی هم درون شان ميکروفون مخفی داشته باشد و موسيو از احوالات درون آن ها نيز وسط داستان بنويسد!

FarNice

والا مگه بقيه که يه شخصيتی رو خلق می کنن از احوال باطنش خبر ندارن ؟! مگه هميشه همين نيست ؟!‌‌

Sir Hermes Marana

چرا همينه که شما ميگی ولی اين بعضی وقت ها ميشه يه کانسپت٬ بعضی جاها هم انگار بايد براش حد نگه داشت که خود قصه جلو بره و بزاری خواننده ات از احوال برون شخصيت ها٬ از درون شون خبردار بشه.