Life goes on

سعی میکنم بحث را عوض کنم. سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. نفس عمیق بکشم و چشمهایم را ببندم و سپس باز کنم. سعی می کنم بعد از باز کردم چشمهایم فکر کنم که می توانم بهتر همه جا را ببینم. سعی ام بیهوده است. جواب نمی دهد. باید بگذرد٬ زمان ... خودش می آید و خودش هم می رود. مثل همیشه.

پدرم فردا برمی گردد به آن شهر دوست داشتنی که ظاهرن خیلی هم مریض است و اصلن هم دوست داشتنی نیست. برمی گردد به همان زندگی وارونه که وقتی بودیم تمام تلاشش ساختن چیزی بود که اکنون بدون ما مالکش است. روی بالکن می نشیند و کتابش را رو به شهر کثیف با پشت بامهای ناهمگون و کولرهای آبی بی نظم و ترتیب باز می کند و فکر می کند که همه اینها را تنها نمی خواهد.  که از اروپای بهاری این روزها بر می گردد به تهران برفی که حتی باید نگران پرواز فردایش باشد٬ که یادش نرود این روزها همه چیز وارونه است. همه چیز.نمی دانم هوای گرم و بهاری این روزها نشانه خوبیست یا بد. هر چه هست وارونه است.

پدرم در این مدت پیر شده است. این را خوب حس می کردم. گذشت زمان را نه روی صورتش٬ بلکه روی رفتارش می دیدم و این همان چیزی بود که همیشه ازش می ترسیدم. وقتی بدون فکر و شمارش شمعهای روی کیک تولد مادرم را می چیدم ٬ وقتی مادرم زمان را با هیجان تمام برایمان میشمرد و سالها را پشت سر هم لیست می کرد٬ دلم لرزید. وقتی از تمام سالهایی می گفت که گذشته بود و بزرگ شده بودیم ٬ فکر کردم که می خواهم باشند تا مواظبشان باشم٬ هر چند هنوز به مواظبت احتیاج دارم. هر چند در این مدت همان دختر کوچکی بودم که خودش را در زیر همه توجه ها پنهان کرده بود. حس تمام دوران کودکی ام را داشتم که دغدغه هایم فقط مال خودم بود و همه چیز به عهده آنها بود. برای همین مدت کوتاه از زندگی پرسر و صدای گذشته فاصله گرفته بودم و خودم را رها کرده بودم از همه چیز. از دنیای گذشته دور شده بودم و همه چیز را باز ریخته بودم سرشان. با وجود همه قابلیتهایی که برای بازی کردن نقش همان دختر کوچک سابق دارم٬ دوست دارم باشند تا مواظبشان باشم. تا یکدفعه دیدن گذشت زمان شوکه ام نکند. تا به آن سرزمین بیمار برنگردند. می گویند سرزمینم بدجوری بیمار شده٬ دوست ندارم بازگردند. نگرانم. برای سرزمینم و برای همه کسانی که آنجا-اند. برای زمانی که می دود و برای زندگی که دوباره پر سر و صدا دارد بر می گردد.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سينا

يکی از قويترين مطالبت بود.جايشان خالی نباشد..

نازلی

فرنايس خانوم، خيلی درک می کنم همه حرفهات رو... خيلی زياد... آدم اينجا گاهی حس می کنه نه راه پس هست و نه پيش... اونم با وارونگی های امروز، توی شهرمون... فقط می تونم بگم: جاشون خالی نباشه

maryam

mesle hamiseh lezat bordam az neveshtehat va albate mesle aksare ogat ashkam sarazir shod!albate fekr nakon ke kheyli ghamnak minevisi!man az ashk labrizam va faght ye talangor kafiye ke ashkam sarazir beshe! behar hal,lezat bordam az neveshtehat!va tanha chizi ke yad gerftam inaj ine ke har saniye be khodet begoo "adat mikoni"

مرجان

دلتنگی نگرانی تنهايی غصه اشک بارون پدر مادر پيری زمان . . . . هزم نميشن ..... قبول دارم وظيفه سختی واسه تحمل اين وضعيت داری . . . صبور باش. مثه اونی که تا به حال بودی . . موفق باشی. بازم بهت سر ميزنم

پرهام

من از ایران خارج نشده همین حس ها رو دارم!!!

دردوونه

فرنايس عزيزم با اينکه خودت مادر نيستی ولی کامنتی که در وبلاگ سولماز گذاشتی...تاثيرگزارترين و پست قبليت واقع بینانه ترینی بود که در اين يک هفته سياه خواندم.... من هم دقيقا به همان دليلی که نوشتی اصلا دلم نيومد لينک اين فرشته کوچک رو بذارم...هنوز بغضی در گلو و اتشی در دل دارم:(

سولماز

نه نخوندم به كدوم آدرسم ايميل زدي؟ نرسيده!

خاله

وقتی به عنوان بچه به مامانم نگاه ميکنم همان حسهای تو را دارم! وقتی به عنوان مامان به بچه ام نگاه ميکنم حسی به مراتب شديدتر و دردناکتر و عميق تر دارم!!!

maryam

chera neminivisi dige?daram kam kam negaran misham!shayad ba neveshtan yekam khali beshi,benevis..............