بازگشت

اینجا هوا که گرم میشود انگار زندگی تازه شروع میشود. انگار قبلش نبودیم ,یکجورهایی می پلکیدیم در هستی که فقط باشیم. دراز میشوم روی چمنها, بازوها و پاهایم فرو میروند در علفها و و خنکیشان پخش میشود در بدنم. چشمهایم را میبندم . تمام بدنم را می سپرم به زمین. بی حرکت. هر از گاهی تیزی علفی را روی پوستم حس میکنم یا رد شدن حشره ای را. آنقدر در همین حالت می مانم که  روحم از پرسه زدنهای بی هدفش در هستی برمیگردد و آرام روی من مینشیند.. هنوز چشمهایم بسته است .انگار بار اول است که انقدر به زمین نزدیکم. باد از روی بدنم رد میشود. روحم در من جابجا میشود. درست که جا میگیرد بلند میشوم و کفشهایم را میپوشم. با هم برمیگردیم.

/ 1 نظر / 13 بازدید
نازی

سلام فارنایس جان. چه قشنگ نوشتی. همه را حس کردم. دلم تنگ شد برایت. شاد و سرزنده باش دوست من.