از روح جا مانده تا ليکور شکلاتی!

از بیرون اتاق صدای تلویزیون می آید. یک فیلم با دوبله فارسی. بعد از ظهر شنبه است. چهارزانو روی تخت نشسته ام و خودم را بین کتابها و جزوه هایم غرق کرده ام.  آن موقعها هم روی تخت می نشستم برای درس خواندن٬ صدای تلویزیون می آمد از بیرون. فیلمی با دوبله فارسی ... هر بار که سرم را می اندازم پایین یادم می رود که سرم را که بلند کنم اتاق چه شکلی است . صبح هم فکر کردم چشمم را که باز کنم روبرویم پنجره-ی برفی است و دیوارهای کِرِم رنگ... دیوارهای اینجا اما سفید است و از برف خبری نیست. این جاماندگی روح چند سال است که با من است ٬ معمولن باید مال دفعه های اول باشد ولی روح من همیشه از من عقب تر است. آنجا هم صبحها طول می کشید تا روحم بـِدَود از وین خودش را برساند تهران. به هر حال مسیر خیلی هم هموار نیست. همین الان که داشتم تایپ می کردم فکر کردم بابا آن بیرون نشسته به تلویزیون دیدن و من بجای درس خواندن دارم چیزی می نویسم.

*

یک چیزهایی مثل لیکور شکلاتی میماند. ممکن است خیلی قوی نباشد اما بودنش همیشه خوب است. خیلی وقتها می شود که آدم هوس می کند لیوان قهوه ای رنگ پر از یخ را بچرخاند تا یخهایش روی دیواره سُر بخورند و نگاهش کند و نگاهش کند و حرف بزند و طعم ملایمی مخلوط از شکلات و الکل را مزه مزه کند و حرف بزند و لیوانش را بچرخاند. هر وقت هم با حرفه ای هایش بحث می کنی مخالف سر سختش هستند٬‌ولی بودنش همیشه در خانه خوب است. یک موقع هایی می چسبد اصلن به روح و کلمات و دستهای آدم.

*

نارسیسیسم همین است دیگر. یک کلمه پر از سین که باعث می شود عکسهایم را دائم بگذارم جلویم و نگاهشان کنم. بعد فکر کنم که اصلن این کلمه زیبا است و کلن خوشم بیاید از هر چیزی که مربوط به این کلمه است. حتی آن گلهای سفید و زردی که روزی گذاشت جلویم گفت تک تکشان را بـِکِش. من هم در هر کدام که غرق می شدم که توالی نور و رنگش را حس کنم و پخشش کنم روی کاغذ٬ زندگی میکردم با تک تک سفیدی و زردی گلها و سایه هایشان که روی هم می افتد. ساعتها می گذشت و صفحه ام پر از رنگ و گل می شد و سر که بر می داشتم می دیدم با لبخند نگاهم می کند و می نشیند جایم تا به رنگهایم جان بدهد و بگوید نترس از رنگها. و من سعی می کردم به قیمت خراب شدن نقاشی ام نترسم از رنگها. اصلن آخرین باری که در توالی نور و رنگِ چیزی غرق شدم کِی بود ؟ آخرین باری که رنگی را روی صفحه ای می ریختم ؟

*

 از وقتی برگشتم زمان انگار تندتر می دَوَد. پا به پایش هم باید دوید. شاید برای همین چیزهاست که روحم جا می ماند.  

/ 2 نظر / 10 بازدید
مکین

هوم م م ... لیکور شکلاتی!