روزمره!!

تا کمر خم شده ام زیر سینک ظرف شویی و پیچ های لوله را باز میکنم. حجم چربناکی از آب و سبزی و تفاله چایی روی دستم میریزد. به زندگی که به همین چربناکی و درهم امیختگی است لعنت می فرستم. با خودم می گویم اجزائش که چیز بدی نیست. غذا است. مثل همه روزها. تک تکشان را که نگاه کنی معمولیند. فشار آب تمام کثیفی های لوله را روی زمین میریزد. ترکیب همه روزمرگیها٬ مایع کثیف لزجی است ... .  راه لوله گرفته است. راه گلوی من هم. مستأصل پهن شده ام کف آشپزخانه. همه چیز کثیف و چرب شده. یک لوله بیریخت پیچ در پیچ در دستانم با حجم وسیعی از ظرفها و قابلمه های کثیف و حوله های خیس ِسنگینی که دیدنشان روی بغض گلویم هم سنگینی میکنند. دلم نمی خواهد تسلیم شوم که نمی توانم. که همین لوله بی قواره منحنی همه چیز را بهم ریخته. دلم نمی خواهد بگویم که دلم می خواهد از اتاق بغلی  - که خانه نیم وجبی ما همه اش همان اتاق بغلی است - کسی را صدا بزنم و همه چیز را دستش بسپرم و سوت زنان سراغ امتحان پس فردا بروم. بدون هیچ دغدغه ای. دلم نمی خواهد اعتراف کنم که دلم تنهاییم را نمی خواهد. که حتی بگویم این لوله لعنتی فقط یک بهانه است برای موقع هایی که کم می آورم. پیچهای لوله را می بندم و از زیر سینک بیرون می آیم. کتابهایم را باز می کنم که درس بخوانم. یک جایی نرسیده به دیوار نشتی دارد. کتابهایم قطره قطره خیس می شوند ...

/ 6 نظر / 5 بازدید
Osmosis

من همه‌ی نوشته‌های شما رو نخونده‌م، ولی از بين اونايی که خوندم، بای فار، اين بهترينشون بوده. و سعی می‌کنم اينجوری فکر کنم که بعد از نوشتن اين پست، يه چيزی شد که يه جوری شد که اون نشتی خيلی زود بند اومد

sahar

aman az in nashitiha ke az har koja begiri az ye jaye dige sar baz mikone!!fesgheli nabinam nashtihato

یوتا

من هیچکدوم -هیچکدوم از اینا که رو تو میگی تجربه نکردم و گاهی از فرط استیصال و تنهایی دلم می خواهد جیغ بزنم! سوت که جای خود دارد ...

ليلی

عجب استعاره ای بود!!

نازی

سلام فارنايس جان. مثل همیشه قشنگ نوشته ای. خوب مثل اينکه آخر هفته ات پر از ماجرا بوده! اميدوارم هفتهء خوبی را آغاز کرده باشی دوست من. من سالهای سال در خانه ای زندگی کردم که مردی در آن کارهای سخت تر را برای من انجام مي داد. در شيشه ها را که زورم نميرسيد باز می کرد. لوله های گرفته را نگاه می کرد و درست می کرد. لامپهای سوخته را عوض می کرد و روغن ماشينی را که خودش برايم رانندگی می کرد عوض می کرد. خوب، آنچنان نماند. حالا من يک نردبان، یک جعبه ابزار، یک دریل، يک ابزار مخصوص بازکردن در شيشه، يک لوله کش و يک مکانيک خوب دارم و لک و لک يک رانندگی نيم بندی هم می کنم. طول کشيد تا ياد گرفتم و عادت کردم. زندگی شما از قضا با تمام سختی هايی که بعضی وقتها سراغتان می آيد، ترتيبش درست است. خوب است آدم اول اين کارها را ياد بگيرد و بعد دوتا بشود. ترتيبی که من دنبال کرده ام وارونه و سخت است، گرچه لاجرم. خوشحالم داری درسهای مهمی می گيری. کمک گرفتن برای يادگيری، خودش قدم مهمی برای ماهر شدن است. شاد باش فارنايس عزيز (متخلص به لوله کش آماتور)

خانوم ن

نميدونم که زاده ی تخيلتونه يا نه! ولی ميدونم که شباهت شخصیتش با اشخاص حقيقی و حقوقی, بخصوص خودم ٬ هر چند تصادفی باشه, منو به گریه انداخته و به یاد سالها ی دور از خانه!!!!جایی در ۱۰۰ کیلومتری paris!!!! واقعا اين postنشون ميده که نويسنده ی خوبی هستی...تبريک صبور باش, سر به زير و سخت!!