Lettre a ma Mere ...

بوی کاهوی شسته شده مرا یاد مهمانی می اندازد. یاد آن موقع هایی که می گفتی سالاد را من درست کنم و می چرخیدی از این طرف به آن طرف برای چک کردن همه چیز و من بیخیال تر از این حرفها بودم که حتی ذره ای بفهممت. برای همه-ی اینها او را فرستادی پیشم. نه ؟ برای همه اینها فرستادی تا تک تک لحظه هایت را بفهمم. تک تک نگرانی هایت را ...الان او همین جا روبروی من خوابیده است. من غذا درست کرده ام و نشسته ام برای آخرین امتحانم درس بخوانم. مثل همیشه-ی تو. عینکت را که می زدی می دانستم ساعتی وقت فقط برای خودت می خواهی. من خیلی شبیهت شده ام٬ می دانستی ؟‌

اولین باری که من دلداریت دادم یادت می آید ؟ اولین باری که من در آغوشت گرفتم ؟ او بیمارستان بود و تو همه لحظه هایت فقط او را می دیدی. چشمانت قرمز بود و من نگران نگاهت می کردم. دعوایت کردم که باید بخوابی. دلداریت دادم که حالش خوب است چراغ اتاق را خاموش کردم و تو خوابیدی. فکر می کنم آنروز بود یا حداقل فردایش که تصمیم گرفتی بفرستیش سراغم. فکر کردی می توانم جای تو باشم و از او مواظبت کنم. و من تمام این یکسال هم خودم بودم هم تو. و خیلی سخت نبود چون خیلی شبیهت شده ام.

دستهایم بوی کاهو می دهد. بوی کاهوی خیس. کمتر از دو هفته دیگر می بینمت.آنجا هم گاهی خودمم و گاهی تو. عادت کرده ام که تو باشم و تو تعجب خواهی کرد از اینکه خودت را در گذشته ها ببینی و می دانم که من همیشه این هر دویمان بودن را با خودم خواهم داشت  و تو  ته دلت لبخند خواهی زد و هر دو باهم نگران خواهیم بود از این مدت کوتاهی که او را تنها می گذارم. فکر می کنی او هم روزی شبیه بابا بشود ؟

بوی آشپزخانه مرا یاد مهمانی می اندازد. یاد همه چیزهایی که یکسال ازشان دور بوده ام. همه چیزهایی که خودم اینجا ساختم تا دوریشان را حس نکنم ولی فکر می کنی می شود ؟ همه آنها چیزی درونشان تهی است که کار من نیست. کار آن خانه و در و دیوارش و خیابانهای اطرافش است... همه دلتنگیم از دو هفته ای نیست که مانده. دلتنگیم از همه این سالهاییست که گذشته ... شاید از موقع هایی که نفهمیدمت.

دلم برای تو و برای همه بوهایی که در خانه می پیچید و برای همه نگرانیهایت و برای همه حسی که بچگی هایم با تو و او و بابا داشت٬ تنگ شده است.

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سر هرمس مارانا

راست ش ما اگر جای مادرتان بوديم، نه تنها اين پست تان را چندين بار می خوانديم، که کلی هم کيف می کرديم و افتخار می کرديم لابد به اين دخترک مان که اين همه ظريف می بيند و اين همه خوب می نويسد دخترجان.

يوتا

تو باز امتحان داری؟ وقتی کامنت کوروش رو خوندم و نوشته هاتو با زويا پيرزاد مقايسه کردم- فکر کردم نوشته های تو سرگيجه زن قصه رو نداشت. یعنی اون ذهن مغشوش که یه عالمه کارو می کرد. مال تو آرومه ... هر چند گاهی آرامش قبل طوفانه! ولی طوفانتم آرومه . گاهی فکر می کنم چقدر آرومی... و چقدر خوبه این ...

نازی

فارنايس عزيز. شيرين بود. مادر شما حتما زن بسيار مخصوصی است که فرزندی به حساسيت و فرهيختگی شما تربيت کرده است. رابطهء دختران با مادرانشان از زمانی که با هر شرايطی از آنها جدا ميشوند وارد مرحلهء زيبای دوستی ميشود. هيچ دوستی و رابطه ای به شيرينی و آسانی رابطهء خوب يک مادر و دختر نيست. البته من خودم دختر ندارم اما ميدانم که از آنهمه شور و شری که در منزل پدر و مادرم داشتم، بلافاصله پس از دور شدن از آنها ديگر اثری نماند و مادرم دوستم شد، بهترين دوستم. به او چيزهايی ميگفتم که به هيچکس ديگر نميخواستم و نميتوانستم بگويم و او همه چيز را ميفهميد و مرا راهنمايی می کرد. بعضی وقتها خيلی دلم برای آن گپ ها تنگ ميشود، چون رابطه ای بود که آنرا جايگزينی نيست. بهترين هديهء خدا به من اين بود که توانستم در زمان حيات مادرم، احساسم را نسبت به او بيان کنم و با او مثل دو زن مستقل از هم اما برای هميشه متصل به هم صحبت کنیم. هيچ چيز خاطرات من از مادرم غمگين نيست. برای شما و او آرزوی سلامتی و گپ های بسيار زيادی را می کنم. اميدوارم بوی مهمانی و شادی در تمام روزها و ساعتهای زندگی شما بپيچد.

پرهام

چقدر تو دلتنگ میشی دختر!! انقدر دلتنگ میشی که من هم که می خونم احساس می کنم درحالیکه اینجا هستم دلم برای همینجا تنگ میشه!!

المیرا

خانومی، متنت چه به همون آهنگه که اسمش رو گذاشتی تیتر پستت، میاد! (این رو غیب گفتم!) ولی اگه اومدنی شدی و وقت کردی، خوشحال میشیم ببینیمت

Mehran

جالب بود, حسابي باهاش رابطه برقرار كردم با سرهرمس ماراناي بزرگ موافقم كه ظريف نوشتي و با نازي جون هم موافقم كه مادر شما حتما زن بسيار مخصوصی است که فرزندی به حساسيت و فرهيختگی شما تربيت کرده استִ حسوديم مي شه كه داري مي ري ايرانִ من دلم براي خانه قديمي خيلي تنگ شده

ژرفا

مررررررررررررسی اختيار دارين. اين ما هستيم که با يه خانوم مهندس عکس داريم

مانا

عالی بود.واقعا کيف کردم.

الینا

نمی دونم چرا با خوندن اين مطلب برای بعد مدتها چشمام خيس شد - منم دلتنگشم....