اينجا ولی مرگ پايان کبوتر است انگار!

صدایش ضعیف است. بی حال و بی رمق. انگار از توی خواب حرف می زند. انگار با من نیست. می گوید مگر من تا بحال مجلس ختم برای کسی گرفته ام ؟‌مگر می دانم در مملکتی که مال خودمان نیست چگونه باید کارهایش را انجام دهم؟ گلویم فشرده شده٬ بغض کرده ام و گوش می کنم. از برادر کوچکش می گوید که یک دفعه رفت. بیشتر با خودش حرف می زند. آرام اشک می ریزم. بلد نیستم حرفی بزنم. می گویم کاری از من برنمی آید ؟ جواب نمی دهد. خودم از خودم می پرسم چه کاری ؟ من حتی بلد نیستم حرفی بزنم. جرفهایم خشک شده اند و او فقط حرف می زند. از عالم هپروت.

قوانین اینجا برای این مسائل خیلی غیر انسانی و بی عاطفه است. از این همه قانون حالم به هم می خورَد. از همه انسانهایی که نمی فهمند از دست دادن کسی این سر دنیا چه معنی ای دارد. از قوانین خاک که می گوید حالم بد می شود اینجا حتی مردن هم متفاوت است. تمام بدنم می لرزد. بغضم گیر می کند در گلو. شوکه شده ام. می ترسم. از ازدست دادن کسی اینجا می ترسم. از مردن در اینجا می ترسم. دلم میخواهد برگردم . دلم می خواهد این حرفها را نشنوم. حالا من هم در عالم هپروتم. نمی دانم چه گفتیم تا تلفن را قطع کردیم٬ ولی فکر می کنم او همچنان از برادرش می گوید و من با چشمان هراسان و بغض دردناکی به روبرویم خیره شده ام.

/ 7 نظر / 10 بازدید
حامی

همه مون تو هپروت هستيم درست مثل بيماران شيزوفرنی (ما فکر می کنیم اونا مریضن چون همیشه تو خیالات اند و اونا فکر می کنن ما مریضیم چون همیشه تو واقعیت ایم که خودش نوعی خیالاته)

نازی

سلام فرناز جان. نمیدانم این فارنایس قصه گوست یا فرناز واقعی که امروز می نویسد. اگر خود واقعی ات هستی، از فاجعهء زندگی دوستت متاسفم دوست من. درسته. زندگی در غربت حتی خوشحالی هايش هم بعضی وقتها به عمق خوشحالی های ايران نميرسه، چه برسه به غصه هايش. بعضی حوادث و غصه ها را حرف و دلداری خوب نمی کنه، چون ذهن افراد بايد اول بايد با شوک دست و پنجه نرم کنه. ببخشيد که جسارتا اظهار نظر مي کنم، شايد در اين لحظه به ذهن خودتان نرسد. ۱. دوستتان را حتی المقدور تنها نگذاريد. با دوست های ديگر نوبتی مراقب او باشيد و به او مرتب تلفن و سر بزنيد. ۲. در غیاب جمعیتی که معمولا در ایران سراغ خانواده ها می آیند و موضوع را جدی، قطعی و رسمی می کنند، تنهایی غربت باعث می شود فرد با تنها ماندن منکر کل قضیه بشود و در قبول فقدان تاخیر داشته باشد. یادتان باشد که فراتر از دلایل مذهبی، مراسم عزاداری برای آرامش ماندگان از طریق قبول مرگ عزیز است. اوقاتی که او را می بينيد حتما سمبل های عزاداری مانند شمع و حلوا داشته باشيد که با تمام سختی به دوستتان در قبول مرگ کمک کنید.

نازی

ببخشيد، تمام نشد. ۳. اگر امکان سفر برای دوستتان وجود داشته باشد، او را تشويق به بازگشت به ايران و جستجوی آرامش نزد فاميل خودش بکنيد. ۴. حتما او را تشويق به ديدن روانشناس بکنيد تا بتواند راجع به احساساتش حرف بزند و راهنمايی هاي درست بگيرد. ببخشيد خيلی حرف زدم. اگر فارنايس قصه گو هستی، کامنت من را به حساب جنون هميشگی ام بگذار. مراقب خودت باش عزيزم.

ّFarNice

مرسی نازی عزيزم. متاسفانه قصه نيست. پدر و مادرش هم اينجا هستند ولی بدجوری شوکه هستند ... مرسی زياد از راهنماييهايت.

ژرفا

تنم لرزيد فرناز جون از خوندن اين متن. جدی جدی لرزيدم. صميمانه برای دوستت متاسفم و اميدوارم هيچ کس اين رو تجربه نکنه.

نازی

چطوری فرناز جان؟ دوستانت چطورند؟ چه کمکی لازم دارند؟ آيا با جامعهء ايرانی های وين متصل اند؟ يک بلاگر خيلی فعال و به نظر مهربان و مسئول (او را نمی شناسم اما ميخوانم) در ميان شما هست. شايد اگر او را بشناسيد و کمکی از دستش بر بيايد بتواند به اين خانواده کمک کند. http://shargi.blogspot.com/ به تو و به خانوادهء دوستت فکر می کنم و برای آنها دعا می کنم. اين کامنت بعدی هم برای آنها.

نازی

آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت: فرزاندان شما فرزندان شما نيستند. آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خويش دارد. آن ها به واسطهء شما می آيند، اما نه از شما، و با آن که با شما هستند، از آن شما نيستند. شما می توانيد مهر خود را به آن ها بدهيد، اما نه انديشه های خود را، زيرا که آن ها انديشه ها خود را دارند. شما می توانيد تن آن ها را در خانه نگاه داريد، اما نه روح شان را زيرا که روح آن ها در خانهء فرداست، که شما را به آن راه نيست، حتی در خواب. شما می توانيد بکوشيد تا مانند آن ها باشيد، اما مکوشيد تا آن ها را مانند خود سازيد. زيرا که زندگی واپس نمی رود و در بند ديروز نمی ماند. شما کمانی هستيد که فرزندتان مانند تير زنده ای از چلهء آن بيرون می جهد. کمانگير است که هدف را در مسير نامتناهی مي بيند، و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تير او را تيز پر و دوررس به پرواز در‌ آوريد. بگذاريد که خم شدن شما در دست کمانگير از روی شادی باشد: زيرا که او هم به تيری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.