پنجره

خواب دیدم سرنوشتمان در هم گره خورده است...

***

ما همدیگر را گم کردیم... از زمانی صحبت می کنم که زمان پیدا شدنم در زندگی بود. یاد گرفته بودم خودم را در مختصات جهان پیدا کنم. یاد گرفته بودم زندگی را ببینم. سعی میکردم روی زمین نشانه ای بیابم و روزها را با آنها معنی کنم و همه شان "خوب" معنی می شدند. فکر می کردیم دنیا را نگه داشته ایم. فکر می کردیم اگر از زندگی و دنیا و سیاست چیزی نگوییم از دنیا چیزی کم می شود و دیگر نمی چرخد. فکر می کردیم  برای نگه داشتن دنیا به اندازه کافی بزرگ شده ایم. آن زمان, ما حتی برای نگه داشتن سرنوشت خودمان نیز کوچک بودیم ...

او نامش پنجره بود. دختری با موهای بلند بافته شده, سبزه ,شبیه هندی ها. عینکش را در دستانش تکان می داد و داستانهایش را برایم می خواند. من کنار پنجره-ی کلاس می نشستم پاهایم را تاب می دادم و به صورتش خیره می شدم, به حرکت عینکش در دستش و به لرزش چشمانش هنگام خواندن. در نوشته هایش چیزی بود که با افکار من در هم می آمیخت, چشمانم با حرکت دستهایش حرکت می کرد و افکارم غرق در صدایش می شد. وقتی صدایش قطع می شد از عمق به سطح پرتاب می شدم . به چشمانش لبخند می زدم و فکر می کردم که  پنجره مانند نامش تکرار نشدنی است .

***

مهاجرت به گوی گردانی می ماند . می چرخانیمش تا بایستد. وقتی ایستاد آنقدر از چرخاندنش خسته ایم که ما هم با او می ایستیم. نه جای قبلی گوی مشخص است نه تمام مسیر چرخشش. خستگی چرخشش می ماند و ایستگاه جدید. تمام تلاشمان از آن به بعد نگه داشتن جای جدید است. چرخش بار اول تجربه ای است که تکرار شدنش انرژی زیادی می خواهد. تمام توانمان را برای ثابت نگه داشتنش بکار می گیریم. نقطه ثابت گذشته خاطره گنگی میشود که در سرنوشتمان گره خورده است .

پنجره قبل از مهاجرتش برایم نوشت که خواب دیده است سرنوشتمان در هم گره خورده است. چشمانش از ترس گوی گردان می لرزید. عینکش را در دستانش محکم نگه داشته بود ونگاهم می کرد. از من خواست که این سر دنیا را نگه دارم تا او بتواند آن سرش را نگه دارد.  با تمام کودکیمان می دانستیم نقطه ای که قرار است بچرخد دیگر تکرار نمی شود. صدای آرام او هنگام خواندن داستانهای محصور کننده اش برای همیشه از سرنوشت من حذف خواهد شد و فقط از من و او برایمان کاغذهایی به یادگار می ماند. بعد از مهاجرتش دستخطش بارها بین خاکهایی که روی همه کتابها گرفته بود جابجا شد و من گره سرنوشتمان را از یاد بردم.

دیشب خواب پنجره را دیدم. خواب دیدم از گوی گردان به یک بیابان خالی پرتاب شده, شاید هم یک اقیانوس خالی بود. موهایش را مانند همان موقع ها بافته بود و نگاهم می کرد. موهای من با باد روی صورتم می ریخت و جلوی چشمانم را می گرفت. هر دوی ما از گوی گردان به بیرون پرتاب شده بودیم. دنیا ما را روی دستانش نگه داشته بود و سعی می کردیم جای پایمان را محکم نگه داریم. چرخش گوی گردان خاک تمام بیابان را روی بدنمان نشانده بود. نگاهش کردم. همان نگاه لرزان همیشگی اش را داشت. فقط بزرگ شده بود. من هم. تصویر او و چرخش همه-ی آنچه مرا به اینجا رسانده بود از جلوی چشمانم گذشت .کم کم به بالا کشیده شدم و بسته بودن چشمهایم را حس کردم... اتاق تاریک بود و نور ماشینها روی سقف دور می زد و از دیوار و کمد پایین میرفت. از بیرون صدای عربده مرد مستی می آمد. پتو را تا گردنم بالا کشیدم. همه مسیری که از آن روز تا به حال آمده بودم مثل تصاویر گنگی از جلوی چشمانم رد میشد. تمام سکوتی که شبهای کودکی ام داشت.  مست همچنان عربده می زد و با هر عربده اش اعلام بودنش را می کرد و بودن مرا در شهری که در هیچ کجای تصاویر گنگی که روی کمد روبرویم افتاده بود, جایی نداشت. هر عربده اش یادآور بودنی  بود که با افکار لرزان انتخاب شده بود. بودنی که  حاکی از همه آنچه که او آن را گره خوردن سرنوشتمان می نامید, بود. پنجره در خوابش تمام سرنوشت مرا دیده بود.

/ 2 نظر / 4 بازدید
نازی

مثل هميشه قشنگ و گيج کننده نوشته ايد! از خواندن پست های شما، چالش مطبوعی ذهن مرا مشغول می کند. دو، سه بار می خوانم تا ببينم اين بار چه ميفهمم! حتی روزهايی که خيلی خوب هم نميفهمم، ناراحت نمی شوم. چون در روزهای آتی که نمی نويسيد (و خودتان هم ميدانيد که چه دير به دير می نويسيد) باز هم بر ميگردم و ميخوانم و خسته نمی شوم! اين هم بازی بين ذهن ما و شما است که باعث می شود این بلاگ با هرجای ديگر اين بلاگستان متفاوت باشد. مرسی عزيزم. شاد باشيد.

FarNice

نازی عزيزم٬ کامنتت خیلی بهم کمک کرد. حالا یه چیزایی رو می فهمم که مطمئنم در بهتر نوشتن کمکم می کنه ... واقعن ممنونم!‌:)