سيب!

نمی دانم که اسمش را گذاشت نوستالژیهای بی اساس.  نمی دانم کی گذشت و چگونه گذشت ولی بی اساس بودنش را قبول ندارم . نوستالژیها را ازمان بگیرند مگر چه می ماند ؟‌ وقتی اینجا بارها و بارها خودمان را و کشورمان را با همان جملات ثابت توضیح می دهیم٬ ته دلمان همه این نوستالژیها بالا و پایین میپرد٬ جلوی چشممان می آید٬ با حرکت سر می زنیمش کنار و ادامه می دهیم. می رود می نشیند آن گوشه و کنارها ته دلمان ٬ به خودت که می آیی میبینی دلت گرفته. نمی دانی چرا. اصلن اگر همه شان بی اساس بودند چه معیاری برای بزرگ شدمان داشتیم ؟ چه معیاری برای این همه تغییر داشتیم. همه مان که ۲ سال و ۳ سال است اینجاییم ٬  دائم زمان را می شمریم. کدامتان که در ایرانید انقدر حساب زمان را دارید ؟‌ یک چیزهایی همیشه ته دل آدم می ماند٬ گاهی مثل یک آه ابراز وجود می کند٬ هر چقدر هم همه چیز را پشت سرت قایم کنی باز هم چیزی آن ته می ماند که بر می گردد به همه خیابانها ٬ مردم٬ به آن همه کودکی ٬ به آن همه خاطره .

یک موقع هایی آمفی تاتر مدرسه می آید جلوی چشمم ٬ با آن اتاقک پشتش و پیانوی کوک در رفته اش. سال آخر که بودم روی آن سن برای آخرین بار ایستادم و گریه کردم٬ می دانستم تمام هفت سال خاطره ام در این آمفی تاتر دوست داشتنی برای همیشه رفت که به گذشته ها بپیوندد. حالا هم گاهی می آید دلم را فشار می دهد می رود. گاهی هم می گویم اگر اینها را نداشتم چیزی از من نمی ماند. وقتی بارها و بارها خودمان و کشورمان را با همان جملات ثابت  توضیح می دهیم همان نوستالژیها اند که میایند ته ذهنمان و فکر می کنی که او هیچ وقت نمی فهمد همه حرفهایمان را. کودکیهایمان که با جنگ و انقلاب و همه حس هایش بین همه مان مشترک است را . بزرگ شدنهایمان را با همه اتفاقات مشترک ریز و درشتش را. به نظر من هیچ کدامشان بی اساس نیستند فقط خود ما هستند.سیب من همچنان دارد چرخ می خورد. در مسیرش همه اینها را جا می گذارد تا یکشنبه ای مثل امروز یاد رخوت جمعه ها و همه آن گذشته ها بیفتم. یاد چرخهایش و ته دلم خوشحال باشم که همه این نوستالژیها به هم وصلمان می کند .

/ 5 نظر / 2 بازدید
ژرفا

من بهشون گفتم بی اساس. نه اون بی اساسی که از اول نبوده ٬ بی اساسی که حالا - الان ٬ امروز ٬ این لحظه که من دارم برای تو می نویسم - ديگه وجود خارجی نداره . هيچ جا جز توی ذهن من و تو. خاطراتمون همون لحظه که بوجود ميان از بين ميرن و <بی اساس> ميشن ولی به زندگی مجازی شون در ذهن ما ادامه ميدن. واسه اين اسمش رو گذاشتم نوستالژی های بی اساس ... الان ديگه جنبه ی فیزیکی و مادی اون آمفی تئاتر واسه تو معنای قبلی رو نداره. االان اگه بری اونجا رو ببينی حس سابق رو بهت نميده ... اون آمفی تئاتر واقعی با چيزی که توی ذهن تو هست ديگه هماهنگی نداره ... دست خورده شده .... تغيير کرده ...

ّFarNice

می دونم ژرفای عزيز. يادم نبود تو نوشته بودی٬ ولی الان يادم اومد. من فقط از اصطلاحت استفاده کردم. می گم بی اساس نيست چون گذشته همه مون بخشی از وجودمونه. چه اهميتی داره که اون آمفی تاتر ديگه اون آمفی تاتر نيست. که شايد هم باشه٬ می دونم اگه برم توش يه حسی قلبمو فشار ميده... ديگه متعلق به من نيست. ولی چيزيه که من رو به خيلی ها پيوند ميده. يکی ميکنه و چيز بزرگيو پشت سرمون ميسازه که هر جای دنيا هم که بری باهاته .... خيابان وليعصر دود گرفته و پر ترافيک برای تو بی اساسه اگه بخوای توش قدم بزنی... ولی همونه که پيوندت می ده به همه آدمهايی که از توش رد شدن ...

المیرا

من هم موافقم که بی اساس نیستند. جوهرهء من را دیروز، همین ها که امروز شده اند نوستالژی ساخته اند. نوستالژی هایم اگر بی اساس باشند،‌ اساس خودم را از کجا بیاورم؟! خوشحالم که همهء این نوستالژیها به هم وصلمان می کند...

گلشيد

شما چه مدرسه ای می رفتين ؟‌من فرزانگان بودم و همين آمفی تئاتر و همين پيانوی داغون کوک نشده رو داره و ۵ ساله از اونجا فارغ التحصيل شدم ولی هر سال می رم اونجا و همون حس هميشگی بهم دست ميده