کوارتت

- پاییز  ٧۴ است. اول دبیرستانم. چهارشنبه است. چهارشنبه نازنین. چهارشنبه ای که برایمان آخرین روز هفته بود. چهارشنبه ای که زنگ آخرش زنگی بود که آزاد بودیم در زندگی کردن. آزاد بودیم برای ٢ ساعت هم که شده بار سنگین نام مدرسه مان را از دوشمان برداریم, خودمان باشیم و علایقمان. یک چهارشنبه نازنین دیگر است. سر کلاس تئاتر هستیم. من به این کلاس عشق میورزم. به چیستا یثربی با آن عینک عجیبش هم. به بچه هایش . به اتودهایی که سر کلاس میزنیم. به خواب "شادی" که اجرایش کردیم در واقعیت. به "مرغ دریایی" که اجرای ایتالییش را بدون سانسور در مدرسه دیدیم. به اجرای تئاتر بی‌نظیرمان "ارتباط" که برایش خیلی جدی بودیم.بلیط فروختیم و جدی اجرایش کردیم. به همه ساعتهایی که در آمفی تئاتر بودیم و تمرین میکردیم. به همه-ی لحظه هایش.  

- زمستان  ٧۶ است.سوم دبیرستانم. آخرین سالی است که فعالیت غیر درسی داریم. بعد از بهمن ماه امسال کابوسی به نام کنکور در انتظارمان است. همه‌مان آخرین تلاشهایمان را میکنیم برای اینکه بهترین باشیم. من مسئولم , مسئول تئاتر امسالمان. از خانم یثربی به خاطر کوچک ِتازه واردش خبری نیست. از بجه های فارغ التحصیل کمک میگیریم. خودمان هستیم و خودمان. به یاد همه آن چهارشنبه های نازنین تمام تلاشمان را میکنیم. من با تمام توان میدوم. پشت صحنه آمفی تئاتر همه چیز را مرتب میکنیم. من و رعنا و لاله. مینشینم لبه اتاقک پشت صحنه . میدانم که این آخرین بار است. اتاقک را قورت میدهم در حافظه ام. بعد از اجرا بغضمان را روی شونه های یکدیگر خالی میکنیم. این آخرین باری بود که روی صحنه بودیم. همه-مان میدانیم.

- تابستان ٨۴ است. برگشته ام تهران. آفتاب بر مغز سرم می کوبد. مانتوی عرق کرده ام به تنم سنگینی میکند. روبروی تئاتر شهرم. منتظر باز شدن گیشه. دیوارهای تئاترشهر را نگاه میکنم و نقش و نگارش را. چند بار در همه-ی این سالها جلوی همین گیشه صف ایستاده بودم ؟ چند بار در تک تک این سالنها تئاتر دیدم و گیج و منگ آمدم بیرون ؟ چند بار از دانشکده-ی حافظ راهم را کج کردم و بین تالار وحدت و اینجا در نوسان بودم؟ دور تا دور سالن میچرخم. به طرف چهارسو میروم. سعی میکنم اینجا را نیز با حافظه ام ببلعم . با خودم میگویم خدا میداند بار بعدی کِی باشد ...

-بهار ٨٧ است. وین. اجرای تئاتر "کوارتت". با صحنه کمتر از یک متر فاصله دارم. بازیگران را میشناسم.حرف میزنند, به زبان من. مجبور نیستم هوا-نویسهای بالای سر بازیگران را بخوانم. سالن تاریک است. قرار است است اینجا تهران باشد و سالن مولوی. من اینجا چه میکنم ؟ اینجا را همان سالن مولوی میبینم. در ال-سی-دی های بالای سرم همه-ی کوارتت هایی که در مغزم موجود است رد میشوند.  غرق شده ام در میمیک صورتشان و بالا و پایین کردن صداشان. چراغها را روشن میکنند. دوباره خودم میشوم. اینجا , در شهر وین,  مهندسی میخوانم و گاهی دلم لک میزند برای چهارشنبه های نازنین. برای همان دو ساعتی که بار ِهیچ نامی را به دوش نمیکشیدیم و خودمان بودیم و علایقمان. تشویقهای تماشاگران بلند میشود. گلویم تنگ شده. دلم لک زده برای همان آفتاب ِانتظار ِپشت ِگیشه. برای در نوسان بودن بین سالنهای تئاتر شهر. به خودم قول میدهم برای این‌بار که برگشتم . ته دلم باز میگوید " اصلن میدانی اینجا چه میکنی؟ " بعد هم به من نهیب میزند که " خدا میداند بار بعدی کِی باشد " ...  

/ 6 نظر / 14 بازدید
بامداد

همین‌هاست دیگر، همین‌هاست که می‌باوراندمان حقیقت این انتزاع‌های هنری را. که باور نکنیم آن‌ها را که می‌خواهند حساب زندگی را جدا کنند از آن اتفاق روی صحنه. همین لحظه‌هاست که مطمئن‌مان می‌کند به حقیقت آن بازی ِ روی صحنه . که آن حال دیگر را که پیاده‌روان در شهر داریم از همان صحنه و بازی‌ و همه‌ی گذشته‌ای که با آن پیوسته است داریم. نمی‌دانم اگر این‌ها نباشند چه می‌خواهد نقطه‌ی وصل‌مان باشد با گذشته‌های تکه‌تکه‌مان...

نون-جیم

یاد صندلی‌های تئاتر مولوی که پشتش میخ داشت بخیر...

بهاره

واقعا برای من هنوز بهترین خاطره مدرسه کلوپ چهارشنبه و بهترین جای دنیا آمفی تئاتره!

گلمریم

آخی .. یاد پرده های سبز رنگ آمفی تئاتر افتادم که همیشه منو یاد لباس اسکارلت اوهارا می انداخت که از پرده های خونش دوخت.. خیلی خوب بود.