wakeful!

ساعت تازه ٨ صبح است. چهار ساعتی میشود که بیدارم. یک هفته  است که اوضاع خوابیدنم همین است. بعد این ساعتهای مرده را مینشینم گاهی کتاب میخوانم . گاهی فیلم میبینم. فکر میکنم. فیلمهای ایرانی تلنبار شده در هارد دیسکم را درمی آورم. گردگیری میکنم, بعد دکمه مثلثش را میزنم. بعضی موقعها فکر میکنم نقد این فیلم را ماه ها پیش خوانده بودم در مجله فیلمی , سایتی ... یادم نمی آید کجا بود و چه بود. جا مانده ام مثل خیلی چیزهای دیگر. هرچقدر هم بدوی بهر حال یا از زندگی اینجا جا می مانی یا آنجا. بعد خیلی چیزها هم بی مفهوم میشوند. شاید اگر این فیلم را موقعی میدیدم که ایران بودم بیشتر میفهمیدمش. گاهی هر چه بیشتر دست و پا میزنم انگار نمیرسم به جایی که بقیه بی دست و پا زدن  ایستاده اند. گاهی هم برعکسش. بعد نگاه میکنم به پشت سرم میبنم تمام یکسال اخیر را دویده ام . گاهی هم بیش از بیست و چهار ساعت زندگی کرده ام. بعد نتیجه اش را میبینم لبخند محوی روی صورتم که از زور خواب کش می آید مینشیند. حداقلش اینست که از پس فردا باز میتوانم در اتاقک رو به کوههای نیاوران پشت به پنجره ای که دیگر منظره هایش پُرند از ساختمانهای نیمه ساز و تازه ساز, بنشینم و کمی ,فقط کمی بار ِافکار گیر کرده بین اینجا و آنجا را با خودم نکشم و دست و پای خاصی نزنم. شاید آنجا خوابیدم. شاید.

 

پ.ن : بعله ,عنوان هم از خودمان است. کپی رایتش قبلن پرداخت شده.

/ 2 نظر / 15 بازدید
ساویژه

ببین همه دارن دست و پا میزنند .خیالت تخت! اونایی رو هم که میبینی بدون حرکت وایستادن اینطوری نیست که میبینی یعنی دچار خطای چشم شدی و من مطمئنت میکنم اونا هم دارن دست و پا میزنند. بعدشم طبق یه قانونی که فکر کنم بر میگرده به یه جای فلسفه(!) هر چقدر هم که بخوای به یه چیزی و یه کسی برسی بازم یه نصفه باهاش فاصله داری و هیچوقت کامل کامل بهش نمیرسی...خبف حالا پس تلاش بکن ولب زجر نکش! حله؟

آتا

دوستم then i beg u ke arrange one day c each other. یه عالمه hope که بشه...cell phonamo barat off mizaram...