صبح-مره

جزو اولین کسانی هستم که وارد کتابخانه شده ام. هوا دارد کم کم باز می شود. آنقدر آرام که خورشید شوکه-مان نکند. هر چند اگر کسی مثل من بیست بار تمام سایتهای هواشناسی را دوره کرده باشد میداند که امروز و فردا آفتاب در می آید. این شمردن رفت و آمدهای آفتاب هم از آن چیزهایی است که مخصوص اینجاست و قبلن نبود . اینجا هر یک درجه٬ هر یک کیلومتر سرعت باد ٬ آمد و رفت ابرها و خورشید را می شمرم. هر روز.
وسایلم را پهن می کنم و میروم سراغ دستگاه اتومات قهوه. سکه ها را یکی یکی می اندازم. صدای روی هم افتادنشان را دوست دارم. لیوان پلاستیکی زیر نگاه من سر می خورد پایین و پُر می شود. مثل هر روز. انگار باید همیشه نگاهش کنم تا پایین بیفتد. لیوان را بر می دارم و میگذارم روی میز . روی صندلی لیز می خورم و خیره میشوم به روبرویم...
ویزایمان که تمدید می شود انگار زندگیمان را برای یکسال دیگر تمدید کرده ایم. انگار دستگاه اتومات قهوه را٬ سکوت سر صبح کتابخانه را٬ روزهایی که کش می آیند تا به بهار برسند را برای  یکسال تمدید می کنیم. همه-ی روزمره های مثل هم را. همه چیز را برای یکسال. و تمام این یکسال را تلاش می کنیم برای سال بعد که زندگیمان را عینن یکسال دیگر کپی کنیم . خوبیش این است که این تمدید کردنها تا ابد ادامه ندارد. یکجایی تمام می شود و تکلیفمان را با خودمان روشن می کند.
قهوه را یک نفس سر می کشم . انتهای لیوان٬ حجم غلیظِ قهوه و شکر ِمانده را نگاه میکنم و بعد لیوان را از همان جا توی سطل پرتاب می کنم ... برای من٬ این پایان نزدیک شده٬ خیلی نزدیک.

/ 1 نظر / 3 بازدید
سینا

شاید این تمدید کردنها باعث بشه که حساب اونها رو بهتر داشته باشیم و بیشتر قدرشون رو بدونیم.