اعترافاتی که ممکن است پاک شوند.

می نویسم پاک میکنم. دست خودم نیست. مینویسم ٬ بعد می خوانم به خودم لعنت میفرستم پاک میکنم. از چه بنویسم ؟ از روزهایی که دیگر از دستشان خسته شده‌ام ؟ ‌یا از روزهایی که قرار است بیایند٬ قرار است خوب باشند و میترسم ازشان ؟
از چه بنویسم ؟ از ترس پنهانم ؟ همین ها که مینویسم٬ همین اعترافات که میخورد روحم را هم پاک خواهم کرد. سرم را کرده‌ام در لاک خودم و انقدر فرو رفته ام که دیگر میترسم از دنیای اطراف. از همه‌ی خوشی ها و ناخوشی ها! زندگی‌ام هم شده است مثل همین باران نامرئی که گاهی ردی بر شیشه‌ام میگذارد ٬ دیدنی نیست فقط خیس میکند سر تا پای آدم را. حالا مجبورم میکنند برای اتفاقات مهم برنامه ریزی کنم. اتفاقاتی که نامرئی اند. مگر نه اینکه زندگی ام شده پایان نامه مهمی که سخت است و نفس مرا گرفته است ؟‌مگر نه اینکه زندگی ام شده زندگی مداوم با کامپیوترم و مبایلی که هر از گاهی صدای او را برایم میاورد که بدانم او هست و منتظر من است ؟‌پس برای چه از من میخواهید برای جشنی که نمی‌بینمش برنامه ریزی کنم ؟‌ برای یک سری تعاریفی که مبهمند تصمیم بگیرم ؟ چگونه برایتان نظر بدهم که کدام رنگ قشنگ تر است منی که تا گردن در مانیتورم فرو رفته ام ؟‌ بعد نگاه میکنم به افکارم که خالی اند. و به زندگی ام که ثابت شده است و هیچ تصویری را نمی تواند به متن بکشد.
حقیقتش این است که هیچ تصویری از خودم ندارم. من از بی تصویر بودن زندگی ام میترسم. من از تصور کردن خودم در زندگی جدید هم میترسم. من از رفتن از اینجا٬ از دوباره شروع کردن بین غریبه ها میترسم. من خودم را در چهارچوب اتاق کوچکتر آپارتمان کوچکمان حبس کرده ام  و انقدر مانده‌ام که نه حرفی برای گفتن دارم نه چیزی برای نوشتن.
من از این همه تنها ماندن بی حس شده‌ام. من نه شادی پدر و مادرم را از پشت خطوط بی احساس تلفن حس میکنم نه تلاششان را برای جشنمان میبینم. تنها چیزی که می بینم دختری است که در مانیتورش و کتابهایش فرو رفته است. که حتی نمی تواند خودش را در هیچ شرایط دیگری غیر از این تصور کند.
اینها را مینویسم چون دیگر جایشان را در مغزم نداشتم. شاید که دوباره پاکشان کنم. شاید هم بماند برای روزهایی که این روزها گذشته باشد. برای روزهایی که فعلن سفیدند و بی تصویر.

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
نونوش

فراموش نکن : این هم بگذرد .......

سمیرا

باید خیلی هم خوشحال باشی که همه کارو کس دیگه میکنه. اگه کاری از دست من بر میاد ، بگو[شوخی]

مکین

اگه غیر از این بود جای تعجب داشت با اون سختی‌های درس و پروژه و غربت که تو درگیرشونی. به موقع‌ش و زودِ زود به جشن و رنگ لباس هم فکر می‌کنی حتمن. [چشمک]