بعد از طوفان !

من در يک خيابان نه چندان بزرگ راه می روم ... اطرافم درختان بلند سبز تيره سر به فلک کشيده اند و در فلک برگهايشان در هم گره خورده است ... خيلی وقتی نيست هوا روشن شده ... ابرها گرفته و تيره اند ...

رعد و برق می آيد ... من در اين جاده بين درختان می دوم ... باران به سر و صورتم شلاق می زند ... احساس می کنم اين برقها مرا تعقيب می کنند ... جلوی پايم به زمين می خورند ... می دوم و انگار باز هم مرا تعقيب می کنند ... باران است يا تگرگ نمی دانم ٬ هر چه هست صورتم سرخ شده ... از مژه هايم آب می چکد ... ريملهايم صورتم را سياه کرده ... لبانم سفيد شده ... عين روح شده ام ... فقط می دوم ... صدای رعد خيلی بلند است .... مرا می ترساند ... از صدای زوزه آن گرگها اصلا نترسيدم  فقط نگاهشان کردم ... خيلی عميق ... ولی صدای رعد خيلی بلند است ...

...

مجسمه سفيد ماريا آرام ايستاده و نگاهم نمی کند ... از هر طرف که می چرخم نگاهم نمی کند ... سفيد است ... دستش روی قلبش است و آرام ايستاده ... انقدر سفيد و آرام است که چشمانم کم کم تار می شود ... خوابم می آيد ... اين چند روز اصلا نخوابيدم ... همه اش بارانی بود و طوفان ... همه اش سردم بود ... می دانم مجسمه ماريای مقدس هنوز نگاهم نمی کند ... برايش چيزی می نويسم ... آرام است ... بايد بخوابم ... بايد زودتر بخوابم ...

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
Timpani

همشونو خوندم!

Timpani

صدای زوزه گرگها را اولين بار شنيدم ......... چه می گفتند: قدرت ترس قلمرو خودخواهی آيا آدمها هم زوزه می کشند؟

FarNice

زوزه آن گرگها چيزی داشت درونش... هر چه بود ترس نبود ... ديدی... در چشمانشان و طرز ايستادنشان ... چيزی بود که با ياد آوريش قوی می شوم حتی ... آدمها هيچ وقت نمی توانند همه چيز را با يک حرکت اینگونه انتقال دهند ... نه ؟‌

پرهام

از حد فهم من بالاتر بود !!!

FarNice

کدوم قسمتش آقا پرهام ؟!؟!

Timpani

آن زوزه نمادی بود از هر آنچه از گرگی دانستی! ... قدرت ... استقامت ... خشونت ... صلابت ولی من زوزه را راه راه می شنيدم.... انسانها هم هميشه راه راه زوزه می کشند ... نه؟

FarNice

تيمپانی عزيز ... اگر از من بپرسی راه راه بودنش را می گذارم پای در بند بودنش ... پای اينکه صلابتی را که می خواهد ندارد در اين قلمرو ... انسانها هم پای تمام اين محدوديتهای بی پايان ٬ راه راه که هيچ ٬ ديگر صدايشان در نمی آيد حتی ... کسی گلويشان را فشار می دهد و گاهی يادشان می رود استقامتشان را ... دوست نداريم جزو اين آدمها باشيم ٬ می دانم... جای آن گرگ بودم ٬ بجای راه راه زوزه کشيدن ٬ کاری برای آزاديم می کردم ...ولی هنوز نمی دانم در جواب اينکه : خب اگر نشد چه ؟!‌ ؛ چه جوابی بايد بدهم !

FarNice

چيزه خاصی که نشه فهميدش توش نيست ... يه جورايی تصوير اين اتفاقات چند روزه ... افکارم که با واقعيت ميکس شده ... انگار توی اين جاده راه ميروم و زندگی با طبيعتش خشمگينانه تعقيبم می کند ...