وطن٬ پرنده پر در خون...

گوش می دهم٬ می خواند : همراه شو عزیز ... پرتابم می کند به سالهای دبیرستان. همراه بودیم. مگر نه ؟ کداممان فکر میکردیم در سرتاسر دنیا پرتابمان کنند ؟ از خواستن حرف نمیزنم. ولی هیچ کداممان فکر نمی کردیم روزی همه این صحنه ها با آهنگی از جلوی چشممان رد شود و خاطره ای که ازش باقی بماند از آن «درد مشترک»ی بسازد ...

همین هفته پیش بود که نصفی از فامیل ِنه چندان بزرگمان در آن شهر پرخاطره٬ اینجا بودند. در خانه ای نسبتن آشنا دور هم بودیم٬ با آهنگهای آشنا و غذاهای آشنا .با زبان آشنا٬ خاطرات مشترک٬ آدمهای آشنا... و فکر می کردیم که شاید هیچ وقت احتیاجی به آن خاطرات «وطن اندود» کذایی نداشته باشیم...

چیزی که در همه-مان مشهود است این است که خو گرفته ایم به این سرزمین جدید با قوانین جدیدش. خو گرفته ایم به زبان عجیب غریبشان. خو گرفته ایم به زندگی بین همه نا آشناهایی که برایمان کم کم جا می افتد٬ ولی باور من این است که هنوز جایی در دنیا هست که من با خاطراتش آمیخته ام و همه-ی آنچه با آن بزرگ شده ام مفهومی را برایم می سازند که نمی دانم چگونه می توان با  کلمات توضیحش داد. ولی در همان شهر دوست نداشتنی ِ امروز٬ در همان اوضاعی که چشم اندازش امیدوار کننده نیست٬ چیزهایی نهفته است که نه تنها با خاطرات من ٬ بلکه با افکار روزمره-ی امروزم نیز اجین شده است. من تمام این حسها را٬ تمام «دردهای مشترک» را٬ تمام اشکهایی که هر از گاهی از سر دلتنگی و نگرانی میریزیم٬ همه آنچه آنجا جا گذاشته ایم را وطن می نامم. تمام گذشته ای که به آینده ام نیز گره خورده است...

پ.ن :تیتر٫ اولین جمله ای بود که بعد از دعوت نازی عزیز به ذهنم رسید ....

 

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
نازی

فارنايس عزيزم. نميدانم کامنتی که من برای اين پست گذاشتم چه شد! چند بار رفتم و آمدم تا باورم شد که کامنت من گم شده! خوب دوباره سعی می کنم! اولا از تو ممنونم که دعوت مرا پذيرفتی. مثل هميشه بسيار قشنگ و عميق نوشته ای. پرتاب شدن در واقع توصيف درستی از آنچه همهء ما به واسطهء آن از ايران دور شده ايم، می باشد. دليلش هم اين است که آن روز که ميخواهيم برويم و کارهايمان را يکی پس از ديگری انجام می دهيم، نميدانم چه در انتظارمان است. وقتی هم وارد شديم و آنچه را که در انتظارمان است شناختيم، ديگر نميتوانيم برگرديم. نمی شود، نه اينکه نمی توانيم. قصهء همهء ما کم و بيش همين است. شاد و پر تلاش باش فارنايس مهربان. باز هم ممنونم که اين پست را نوشتی.

ّFarNice

نمی دانم واقعن چه بلايی سر کامنتها آمده! من واقعن اينجا چيزی برای تاييد نداشتم. خلاصه شرمنده و مرسی.

سر هرمس مارانا

اين که اين بشر الان دقيقن کجاست، خب ما هم از اين بالا دقيقن نمی بينيم. بايد حوالی هلند باشد الان. ايميل های ش را هم که نقدن جواب نميدهد. اين جا هم شايع شده بعد از اين رمضان، قرار است برردد موقتن و برای ش کنسرتکی بگذارند. راست و دروغ ش با خودشان. ما که خودمان هم آن شب کذايی نشد که بمانيم اما شک نداريم که جای شما خالی بوده دخترجان!

کوروش

خیلی خیلی خوب بود، مثل همه نوشته هات... این وطن هم از اون چیزاست که تا دور ازش نباشی خیلی سخته که بدونی چه معنی ای میده! شایدم وقتی دوری بهتر میتونی معنیش کنی...یه جورایی هم مثل اینکه خودش خیلی دلچسب نیست، اونی که دلچسب و خوبه خاطراتشه، یا به تعبیر شاملو گونه تو، خاطرات «وطن اندود»... فکر میکنم وطن برای خیلی از کسایی که دور ازش زندگی میکنند شده مقداری از همین خاطرات نوستالژیک «وطن اندود»...

نازی

فارنايس عزيزم. غيبتت طولانی شد عزيزم. لطفا بنويس يا سر بزن. اميدوارم کارهای مدرسه خوب پيش بره و هوا هنوز بيرحمانه سرد نشده باشه. جايت را در سمينار خالی کرديم. ايکاش بتوانی برای کريسمس پيش ما بيايی. شاد باش.