من شمارش می شوم٬ پس نيستم.

من شمارش شده ام. من بدون آنکه شمارش شدنی باشم شمارش شده ام. بدون اینکه باشم در سرشماری سرزمینم شمارش شده ام. رقم من در برابر همه شمارش شده ها هیچ است. ولی من برای من یک «یکِ» بزرگ است. من اینجا هستم و وجودم آنجا شمارش شده. خودم را معلق احساس می کنم. بین آسمانها. جایی روی هوا. مثل نقشه هوایی پرواز اینجا تا آنجا. من همیشه در حال برگشتم. رفتنی وجود ندارد. من٬ هستم که او خواب نگرانیهایم را ببیند. هستم تا دوست عراقیم خودش و من را به کمی قبول کند و بگوید که ما بدون وجود مردان نمی توانیم زندگی کنیم. که نگاهش کنم و اطرافم را خالی ببینم . چشمانم از خشم و تعجب قرمز شود و احساس کنم من و سرزمینم را چقدر کم می بیند. بعد به سرزمینی که بدون من ٬ با من شمارش شده بیندیشم. چه اهمیت دارد ؟ لحظه به لحظه معلق تر و دور تر می شوم. تا آنجا که فقط یک عدد از من باقی بماند. یک «یک»!

من اینجا هستم تا میم عزیز را ببینم و به من بگوید که نوشته های مرا خوانده و مرا جور دیگری تصور می کرده. به من بگوید که ترجیح می دهد پشت وبلاگش پنهان شود تا اینکه روباز بازی کند. تا مرا وادار کند به همه بازیهای زندگی بیندیشم. به نوشتن پستی برای او که هیچ وقت پست نشد. خودش خواند و احساسات لرزانش را از آنطرف دنیا برایم فرستاد. به اینکه گاهی من هم خودم را پشت همه چیز قایم می کنم. پشت این سرزمین دوست داشتنی که نه متعلق به من است و نه من متعلق به او. من جای دیگری شمارش شده ام. جایی که دارد دور می شود٬ من. متعلق به هیچ کجا نیستم. چشمانم را می بندم و به روحم اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. او هم بین زمین و هوا در این دنیا می چرخد. وقتی پدرم گفت که خانواده دو نفریِ اینروزها را همچنان چهار نفر گزارش کرده٬ اتاقکم با پنجره های رو به کوهش جلوی چشمانم جان گرفت. اتاقکی که دیگر کسی روی تختش نمی نشیند و پستی از تهران نمی فرستد. اتاقکی که چراغش دیگر به ندرت روشن می شود. چه چیزی را شمرده اید ؟‌ یک خاطره را ؟‌ بدون انکه شمارش شدنی باشم مثل بقیه شمارش شده ام. احساس دوگانه ای دارم از وصل شدن و معلق بودن. از زیر چراغانی کریسمس مرکز شهر رد می شوم و  دلم برای تمام آن چراغهایی که از نیاوران تا پایین از زیرشان رد میشدم تنگ می شود. من اینجا هستم و آنجا شمارش می شوم تا همه اینها با هم از جلوی چشمانم رد شوند و به پدرم حق بدهم. من شمارش می شوم ٬ پس نیستم.  

/ 8 نظر / 3 بازدید
مريم

دوست داشتم اين نوشته ات رو.

کوروش

خیلی خوب نوشتی، زنده باد! خواهرم شما در توصیف و به تصویر کشیدن نوسالژیهای ما، تبحر کم نظیری داری...

المیرا

عجب! پس شما مغزهای فراری هم شمارش شده اید و این نتایج ِ سرشماریه؟!؟ من داشتم سعی میکردم فکر کنم اینکه نتایج اینقدر کمتر از اونیه که باید باشه، تقصیر شماهاس!!! گرچه، من که اینجام، هیچ حسی از شمارش شدن ندارم با اینکه شمارش شده م...

نازلی

راست ميگه کوروش، می خواستم بگم توش غم بود، ولی تصوير بي نظيريه از نوستالژی

علی

يهو هوس کردم دوباره اين نوشته‌تو بخونم و اين بار بيشتر به دلم نشست. احتمالا به اين دليل که دفعه اول يه دستم چکش بود و يه دستم اره و يکی تو سر خودم می‌زدم يکی تو سر دستگاهم. بايد ببينم من هم شمارش شده‌ام و هنوز يه «يک» هستم يا ديگه «صفر» شدم. صفر يعنی ديگه کسی توی اون اتاق شلوغ پر از کتاب با اون تخت شکسته فکسنی نيست. خدا لعنتت کنه. دلم تنگ شد.

Amirmohammad

فرناز جان منو ياد داستان ؛مجبوب از قلم افتاده: هابنريش بل انداختی. در جواب علی هم بايد بگم که خود ما هم هنوز شمارش نشديم بابام جان چه برسه به تو

پرهام

دوستان خارج از ايران وبلاگ نويس کم نيستند دل همشون رو تنگ کردی همتون اينجا پيش ما هستيد به شرطی که خودتان بخواهيد