مهر فوری!

- نیم ساعت از نیمه شب گذشته. تازه رسیده ام از سفرکی معمولی که برای من عجیب می نمود. شهری نه چندان کوچک با دیوارهای بلند دورتا دورش. حصارهای نامرئی. آدمها در شهرک زادگاهشان زندگی می کنند و سرشان را حتی چند درجه بالا نمی گیرند دنیا را کمی بزرگتر از آنچه می دیدند ببینند. این آدمها همه مرا یاد ترومن می اندازند...

- تازه برگشته ام از سفر چهار - پنج روزه ام و یک دنیا برنامه برای چند روز باقی مانده. دلم می خواهد چند قسمت شَوَم و یک قسمتم را حتمن بگذارم اینجا در خانه بماند در همین چند روز. به همین قسمتی که می ماند بگویم بنشیند فکرهایش را مرتب کند و آرامشان کند و اگر لازم شد نوازششان کند که مثل امشب گرفته نباشند.

- بچه که بودم مغازه های «مهر فوری» را مِهر (به کسر میم) می خواندم. فکر می کردم جایی است که خیلی فوری به ملت مهر و محبت می کنند که احساس کمبود نکنند ... حالا فقط فکر میکنم کاش همین الان و به همین فوریت بیدار بودی... 

/ 1 نظر / 8 بازدید
نازی

سلام بر فارنايس عزيز. درکت میکنم. صدها بار همانجايی بوده ام که تو امروز هستی. تقسيم کردنی هم نيستی. قلبت همه جا با تو می آيد و تمام فشردگی های خداحافظی ها را حس می کند. راه حل در خداحافظی های ملايم کردن است. در انگليسی چند کلمه برای خداحافظی وجود دارد. فير ول يا وداع، گودبای يا خداحافظی و آخری که مورد علاقهء من است، سو لانگ يا فعلا خداحافظ (يا بزودی می بينمت). خداحافظی را بيزارم و حتی برای آن دست و بوسه هم نميدهم. دستی تکان می دهم و می گويم به اميد ديدار و ميروم وگرنه با هر خداحافظی له می شوم. قوی و شاد باش فارنايس عزيز. هم کسی در مقصد در انتظارت است و هم ما دوستت داريم. کار و حرف ديگری هم از دستم بر نمی آيد. شبت به خير دوست من.