جمله هايی که فرار می کنند...

دلم برای نوشتن تنگ شده است. چند وقت است که ننوشته ام ... احساس می کنم قدرتم را برای نوشتن از دست داده ام. به خودم قول داده بودم ننویسم تا احساس نکرده ام که می توانم بهتر بنویسم. امروز دیگر نتوانستم. نمی دانم گرمای هواست یا خستگی پایان ناپذیر انتظار که بی طاقتم کرده است. فقط یک ماه مانده و احساس می کنم تحمل همه-ی این یکماه خیلی سخت تر از تمام یکسالی است که نبوده ام. و بعد فکر می کنم به همه آنهایی که در آن قفس اسرار آمیز زندگی می کنند و خوشحالند اغلب. آنهایی که نه می توانند برگردند و نه آنقدر آسان است که همه را آنجا ببینند. من وسط دنیا زندگی می کنم و هر کسی از هر طرفی عبور کند٬ سَری هم به ما می زند. فکر می کنم مثل بچه ها شده ام. کم طاقت و بی فکر .

فکر می کنم اولین بار است که اینجا می نویسم که از خودم نا امیدم. شاید اولین بار است که می نویسم کم آورده ام. همیشه همه چیز را در هزارتا داستان می پیچاندم. دیگر حتی داستانم هم نمی آید.

***

 نشسته است روی تختش و گیتار می زند. من هم  جلویش نشسته ام درس می خوانم . سرم را بلند می کنم و می گویم آکوردت اشتباست. می گویم لا بگیر٬ لا ر فا ( ملا لغتی نباشید٬ با او باید اینگونه موسیقی را گفت). درست می شود. می خندد و می گوید ایول!  عاشق اینگونه ایول گفتنهایش ام. همیشه صدای گیتارش از اتاقش می آمد اتاق من٬ اگر قطعه ای در نمی آمد می دویدم آن اتاق که نه٬ خارج است. بعد با هم درستش می کردیم و لبخند می زد و می گفت ایول. الان هم دارد آهنگ جدیدی را در می آورد و من هم با صدای گیتارش می خوانم...

فکر می کنم خیلی به من وابسته شده است. حتی فکر می کنم گاهی دلش برای همه چیز تنگ می شود و به روی خودش نمی آورد و در عوض با من دعوا می کند. پشت همه دعواهایش می دانم که وابسته تر از همیشه است. حالا قرار است تنهایش بگذارم . فکر می کنم برایش خوب است. باید گاهی تنهایی را یاد بگیرد. از وقتی آمده است تنهایی را فراموش کرده ایم ولی فقط من تنها زندگی کردن را یاد گرفته ام. تنها و برای دیگری تصمیم گرفتن را. تنها و به جای دو نفر فکر کردن را . باید فکر کردن را هم بیاموزد. هر چند هنوز یک ماه مانده٬ اما این سفر برای هر دویمان لازم است.

***

می دانم که افکارم آنقدر پراکنده است که جمله هایم هم کنار هم نمی نشینند٬ کلمات را کم می آورم و مفاهیم را. جمله ها بازیشان می گیرد و دور سرم می چرخند و فرار می کنند. شاید گاهی بشود اینجا هم پراکنده نوشت و رهگذران این دنیای زرشکی مجازی من٬ آن ایکس قرمز آن بالا را فوری فشار ندهند و فکر کنند که دخترکی در وسط دنیا دلش گرفته است و افکارش از دستش فرار می کنند برای اینکه ننویسد و نتواند که خوب بنویسد ...

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
FarNice

مرسی :) نمی تونيد تصور کنيد که لبخندم به پهنای صورتم باز می شود وقتی می خوانم کامنتهايم را و همه اميدی که از همين زرشکی- مجازی می گيرم ... :)

پرهام

اولا شما كه خوب مي نويسي :) دوما اينكه اگر چه كامنت چيز خوبي هستش اما اصلا ملاك خوبي نيست، براي همين دوباره ميگن با كامنت و بي كامنت خوب مي نويسي

ساناز

وقتی ۱۷ ساله ای ۵ سال خيلی زياد است ، اينه که تصويری که از تو به ياد دارم دخترک شاد و شنگول و سرحالی است که از من کوچکتر بود و دوستش داشتم به خاطر همين شادابی اش ولی وقتی ۳۰ ساله ای ۵ سال چيزی نيست ، اينه که تصويری که از حالای تو در ذهنم ميسازم زنی است تو مايه های خودم . سرگردانی ها و خستگی ها و نگرانی ها و عشقت به نوشتن را درک ميکنم و همه اينها را همين صفحه زرشکی دوست داشتنی ميسازد . به نظرت توانا نيست نويسنده اين صفحه ؟

فارفار

سلام٬ آدمايی که توی قفس مضحکشون هستن رو راست گفتی. من موندم و منت اين و اون رو کشيدن که بلکه بتونم چهار تا آدم رو بکشونم اينجا يه تعطيلات درست و حسابی بريم. حنی اونايی که اروپا هستن براشون سخته. يه نيم روز پرواز و کلی معطلی فرودگاه تا هزينه سنگين پرواز. آخه ادم وقتی می تونه يه ساعت سوار قطار شه بره رم و ميلان و ونيز و وين و... برای چی پاشه يه کاره اين همه راه بياد داينجا؟ آصلا فکر اينکه مامان و بابا بيان که از سرم به در شده. چون مامان جان تحمل اينکه برن ويزا اپلای کنن و رجکت بشن رو ندارن.... بيبين اينقدر خوب می نويسی که من رو به حرف می آری! حالا هم چاره ای نيست جز اينکه کامنت های يه صفحه ای ماها رو بخونی!

دامون

درود. همچین یه جوری روان مینویسی جذب کننده است. قلمت پر توان....

Fairy

هر جور دوست داری و میلت میکشه بنویس، اونهائی که این صفحه خوشرنگ و نویسنده خوش فکرش رو دوست دارن همه مطالبش رو هم دوست دارن درهم! نمی دونم چرا این روزها همه دلتنگند؟!

سر هرمس مارانا

خب شما دخترم معمولن زود می‌گیرید قضیه را. حالا کو تا صدای‌ش دربیاید! از طرفی، شنیده‌ایم که قرار است همین روزها سفر کنید به این‌جا. به سلامتی.

ّFarNice

نمی دانم غره را اينجوری می نويسند ؟ يا اصلن مجبورم از اين کلمه استفاده کنم ؟!‌:) ولی بابت همه چيزهايی که نوشتيد به خودم غره شدم. مرسی از همه کامنتهای خوبتان :)

محمد

خيلی حوصله ی خوندن پستهای طولانی رو ندارم اما وقتی اومدم اينجا خيلی زمان برد تا برم... قلمتو خودت هميشه سرپا بمونين!