به خاطر اين کفشها...

نشسته ام که بنویسم. افکارم از دستم فرار می کنند. داداشکم می گوید که امروز سالگرد ورودش است. باورم نمی شود ٬ همه این اتفاقات ٬ فقط یکسال ؟ احساس می کنم سالها اینجا بوده. بعد به سال آینده فکر می کنم که قطعن همه چیز عوض خواهد شد. سال آینده نه من به این آرامی اینجا نشسته ام که در فکر امتحان هفته آینده باشم٬ که دیگر امتحانی نمی ماند ٬ نه او برای خودش روی تخت دراز می کشد و فیلم می بیند. سال آینده همه مان به اندازه چند سال بیشتر از سالی که گذشت بزرگ خواهیم شد.

با دیدن این عکس یاد پدرم افتادم و سالهای کودکی. همان مواقعی که همین گونه روی پاهایش می ایستادم و دوتایی راه می رفتیم. همان موقع که برایش کوچکترین و ارزشمندترین بودم. یاد همان زمانهایی که می گفت هیچ وقت نمی گذارد هیچ کجا بروم. نمی دانم چقدر گذشت که خودش همه کارها را کرد تا من الان اینجا باشم. حالا نمی دانم وقتی گفتم که تصمیم بزرگتری دارم چه حالی داشته است. حالا هم خودش همه کارهایم را می کند تا سرنوشتم را همان گونه که می خواهم بسازم.

نمی دانم که چقدر سنگینم برای اینکه یکبار دیگر روی پاهایش بایستم٬ ولی می دانم که هنوز برایم به طرز کودکانه و عمیقی خوشایند است .

/ 5 نظر / 8 بازدید
ژرفا

برای اين تصميم های بزرگ ترت شديدا آرزوی موفقيت می کنم :) :*

نازی

سلام فارنايس جان. مثل هميشه در مه و ايهام می نويسی! و زيبا. عکس کفش ها خيلی شيرين بود. چقدر خوشحالم تو یادت می آید که با پدرت می رقصیدی! من هم به بچه هايم روی پاهای خودم رقصيدن را ياد دادم. حال که بزرگ شده اند و خوب می رقصند ديگر پيش من و با من نمی رقصند (افت دارد). روزی گفتم شما دو نفر که از من رقصيدن را يادگرفته ايد، چطور چنين می کنيد؟ گفتند نخير ما از تو ياد نگرفتيم. وادار شدند به تماشای ساعتها ويديوی بچگی شان تا ببينند چطور رقصيدن را ياد گرفتند! حالا باز هم با من و پيش من نمی رقصند (افت دارد)، اما ديگر برايم لوقوز (درست نوشتم؟) نمی خوانند چون حوصلهء تماشای آنهمه فيلم را ديگر ندارند! شاد و خوشحال باش فارنايس عزيزم.

پرهام

يكبار ديگه هم شده اين ايستادن روي پا رو امتحان كن.

سی سی

به نظر منم بيش از ۲-۳ سالی که رفتی بزرگ شدی و کاملا ژخته شدی و از اون دختربچه قبلی خبری نيست