Libre,Sans dieu ni patrie...

روی چمنها دراز کشیده ام. پشت به خورشید. آدمها را نگاه می کنم که توی آب می روند و بیرون می آیند. بچه هایی که جیغ می کشند و هر کاری که دلشان می خواهد می کنند. آدمهایی که در این یکشنبه داغ هیچ وظیفه ای جز لذت بردن از زندگیشان ندارند. آدمها را که نگاه می کنم آرام می شوم. انگار من هم موظفم که به چیزی فکر نکنم ... 

دیشب خواب مادرم را دیدم ٬مرا بغل کرد و فشرد... صبح که بیدار شدم دلم برای آغوشش تنگ شده بود. از وقتی بلیط آبی رنگ را خریده ام و روی میزم است بیشتر دلم تنگ می شود. این بلیط آبی رنگ هر لحظه یاد آور بازگشت همیشگی ام است. یادآور حقیقتی که «رفت»ای وجود ندارد. همیشه از هر جا به هر جا که می روم در حال بازگشتم. رفتِ من فقط یکبار اتفاق افتاد ... مورچه ها از سر و پایم بالا می روند و مرا از افکارم بیرون می اندازند. مورچه ها را می تکانم و باز به آدمها نگاه می کنم. به بچه هایی که آنقدر آزادند٬ برای بازی کردن٬ نگاه کردن... دلم برای کودک نداشته ام هم تنگ می شود. کودک کوچکی که همه آزادی های دنیا را برای او می خواهم. کودکی که نه ذهنش از مسائل عجیب و غریب پر باشد نه مجبور باشد محدودیتهای دنیای بزرگترها را بدوش بکشد. آزادی های کوچک اینجا انقدر در زیر این آفتاب داغ محسوس است که دلم می خواست کودک نداشته ام را داشتم و بازی کردنش را جلوی چشمانم می دیدم و فکر می کردم که خوشحالم از بودنش ... بازی کردن بچه ها آرامم می کند. مورچه ها را باز می تکانم٬ چشمانم را می بندم و به بلیط آبی رنگ فکر می کنم. به اینکه هنوز خیلی مانده و به بازگشتی که این بار طولانی نخواهد بود. به تنها گذاشتن برادر کوچکم اینجا و به آن خانه که این بار من هستم و او نیست...

آفتاب از پشت پلک هایم رد می شود. باد ملایمی می آید. به اوپرای نوتردام دو پاریس گوش می کنم و صدای بازی کردن بچه ها در آب. من آرامم. خیلی آرام ...

/ 5 نظر / 7 بازدید
sahar

delam tang shodddddd :((engari hamin diruz bud baham ru chamana mishestim,geniessen mikardim!!

sahar

in almani man bad jur ab rafte,,dige khodetun bebakhshid age diktash ghalat bud ,,

پرهام

دلتنگي تا مغز استخوان نفوذ كرده

نازی

سلام. مثل هميشه زيبا بود و پر از کنج های احساسات مختلف که جايی از دلم را چنگ ميزند و مرا به ياد چيزهايی از زندگی خودم می اندازد، منجمله صدها از آن بليط های آبی که هر کدام به يا از سفری بوده که خاطراتش زندگيم را ساخته است. مرسی از ذوقتان.

شب تاب

من ازروزی که بلیط آبی را خریدم هم شادی زیر پوستمه، هم دلتنگی اینکه می دونم روزها به سرعت برق و باد تموم میشن. آزادیهای کوچک این ور دنیا، یه حس عجیبی به من می ده. هیچ وقت حس لذت خالص ندارم از لذتی که نمی تونم با بقیه تقسیمش کنم، از لذتی که ازش خاطره ندارم، حقی بوده که ازم دریغ شده. چقدر فلسفه های پیچیده برای یه لذت بردن ساده!