حال همه ما خوب است اما...

در حیاط خانه با برادرم بازی می کردیم. نمی دانم چند سالم بود. خانه ٬ همان خانه ای بود که در آن بدنیا آمده بودم و بزرگ شده بودم. از کوچه صداهایی آمد. همه جا یکدفعه تاریک شد. تیره-ی تیره. داد می زدم و پدر و مادرم را صدا می کردم. برادرم یکدفعه بزرگ شده بود. انگار که من هم. چسبیدم به او. صداها اوج می گرفت. پدر و مادرم از در سراسیمه وارد شدند. گفتند جمع کنید برای همیشه می رویم. از روی بالکن به کوچه نگاهی انداختم٬ با خاک یکسان شده بود....

هر چه به فکرم می رسید بر می داشتم. مادرم فریاد می زد که عجله کن٬ دلم نمی آمد همه چیز را بگذارم . آدمهای عجیب غریبی وارد خانه شدند. انگار ما را نمی دیدند. در همه جای خانه پخش شدند. مادرم گفت شهر مال اینهاست. عجیب بودند. مثل کولی ها. انگار زبان ما را هم بلد نبودند. گریه می کردم که من وسایلم را می خواهم. مادرم گفت خدا را چه دیدی٬ شاید روزی برگشتیم. می دانستم هیچ وقت برنمی گردیم. مملکتم ویران شده بود. با خاک یکسان شده بود و ما فقط باید فرار می کردیم ...

 ***
 
از صبح تصاویر خوابم در سرم می چرخد و چشمانم خیس می شود٬ تصاویر باز کمرنگ می شوند و دوباره جان می گیرند. نمی دانم چرا این خواب را دیدم. شاید به خاطر مادرم بود که گفت خوشحال است که ما اینجا نیستیم. خوشحال است که با هر یک بار بیرون رفتن ما از در خانه نباید نگران باشد. او از اینکه ما به کل از در آن خانه بیرون رفته ایم خیالش راحت تر است!
 من امیدوارم همه چیز به تیرگی خواب من نباشد. به من بگویید که همه چیز به این تیرگی هم نیست...
شاید هم واقعن همه چیز عوض شده, شاید ما برای همیشه از در آن خانه بیرون رفته ایم. شاید آدمهای عجیب غریبی بر شهر حاکم شده اند. شاید آنها واقعن زبان ما را نمی فهمند. شاید خواب من مدتهاست که تعبیر شده ...
/ 6 نظر / 4 بازدید
کوروش

خوابت ترکیبی بود از گذشته، حال و زبونم لال آینده ای که ممکنه برای ما متصور باشه... همونطور که خودتم اشاره کردی بخشی از کابوست متاسفانه مدتهاست که تعبیر شده... مث غریبه هایی که مدتهاست در بیداریمون و تو خونمون می بینیم... ولی چون ما بهش عادت کردیم شاید اونقدر لمسش نمیکنیم... حالا خوشبختانه خواب خانوما چپه... واسه همینه که من حالا خیلی خودمو ناراحت نمیکنم... ولی خوب بهر حال خیر باشه

پرهام

عجب خوابي ديدي! اميدوارم فقط خواب باشه و به دنياي واقعي ربطي پيدا نكنه!

سينا

مدتهاست که تعبیر شده...

unfortunately, our dream has long been come true.

Mehran

Khab hamishe ayeneye del mashgholi haye zehne

شب تاب

دلم ریش شد... چه خوابی دیدی... نمی دونم اوضاع به همین بدیه که ما فکر می کنیم ؟ شایدم با این سیاهی نباشه... نمی تونم باور کنم که برای همیشه از اون در بیرون رفته ایم، شاید از واقعیت فرار می کنم.