روزمره!

*  هیچ وقت فکر نمیکردم مرز بین واقعیت و خیال را بتوان به همین آسانی گم کرد. هیچ وقت فکر نمیکردم میشود مدتها پشت میز نشست و خیال را جلوی نور چراغ مطالعه گرفت و نگاهش کرد و گم شد, آنقدر که به خودم بیایم و ببینم ساعتها گذشته و صفحه کتاب تکان نخورده ولی من عوض شده ام. انگار یادم میرود اینها که بود فکر بود یا واقعی. یادم میرود من بودم که انقدر با گوشه های ناخنم بازی کردم که خون آمد یا من جای دیگری بودم و این خون همیشه همان جا بوده. روی انگشتم.

* روزها کند میگذرند. عجیب میگذرند و شلوغند. خیلی شلوغ. به شلوغی خیابانهایمان. شبها نیز در بیهوشی. همه کارهایی که باید انجام شوند میآیند و میروند و نزدیک میشوم به دیدن عروسی ِ سوئیسی ِ هفته آینده. از دیدن سوئیس هیجان زده ام. از رانندگی بین شهرهایش. از دیدن او در لباس عروسی , در کلیسا. باورم نمی شود. یعنی همان روزهای دبیرستان که تمام ۴ سال را او میز جلوی من می نشست و تا کمر همیشه  خم بودم روی میزشان و حرف میزدیم و درس میخواندیم و میخندیدیم, همان روزها هیچ فکرش را نمیکردیم که روزی در لوزان عروسی اش باشد و من هم از وین بروم و بقیه از کانادا و ژاپن و .... دوباره دور هم جمع شویم و ببینیم که چقدر عوض شده ایم.

*بعد من از سیب چرخان حرف میزنم و فکر میکنم قصه-ی تکراری ایست. از این سیب چرخان هر چه بگویم کم است.

* اینجا همه چیز مرتب است. بازیها سلام میرسانند. اینکه میگویم مرتب است یعنی باید باشید تا ببینید که چقدر مرتب است. محل بزرگی از مرکز شهر را "فن زون" نامیده اند و همه با هم بازیها را در صفحه های بسیار بزرگ می بینند و قیامتی است در این فن زونه ها. مردم با هم خیلی خوبند. فهمیده اند هدف اصلی-شان از بازیها و طرفداری تیمها تفریح است. مهمتر از همه پلیس این موضوع را خوب می داند. پلیسها همه جا هستند. تعدادشان خیلی زیاد است ولی با همه مهربانند و حتی بی قانونی های کوچک را با لبخند تذکر میدهند. اینجا همه میدانند که برای تشویق آمده اند . برای من این همه آرامش گاهی عجیب است. گاهی بیشتر از گاهی عجیب است.

* سالها پیش استاد سولفژی داشتم که کوچکترین تغییر گامی را در صدایمان تشخیص میداد و گاهی هنگام تحویل مشقهایمان می پرسید :" این هفته قطعه ای که میزدی لا مینور بود نه ؟ از خواندنت معلوم است." خودش هم وقتی میخواست گام جدیدی را شروع کند مدتها در آن گام میزد تا کلن به آن گام سوئیچ کنیم! حالا حکایت سمینار امروز من است. برای سمیناری که باید به انگلیسی میدادم و منی که تمام روزها را آلمانی میشنوم و  حرف میزنم ( و گاهی فرانسه) تنها چاره اش همین روش بود. این است که به جای کار کردن روی متن سمینار هر چه سریال به زبان انگلیسی داشتم به مدت سه چهار ساعت برای خودم پخش کردم . واقعن جواب میدهد. امتحان کنید .

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
FarNice

به سولماز: چرا به خدا. امتحانامون تموم شه میدوییم. این سوئیس هم این وسط خودش اومد! :)

مانا

روزمره قشنگی بود[لبخند]

مانا

روزمره قشنگی بود[لبخند]

نسیم

من یه کم فضولیم گل کرده :) چون راستش تا جایی که من یادمه توی کلاس جلوی تو ا. و م. بودن که ا. الان زاپنه مگه نه؟ میشه یه کم راه نمایی کنی؟‌ :)‌ (من بغل دستی ن. میز اول بودم اگه یادت نبود که من کیم) لطفا از طرف منم بهش تبریک بگو. ممنون

نسیم

البته اینی که من گفتم مال پیش دانشگاهی و سوم دبیرستان بود :)

FarNice

نه نسیم جون. راستی سلام. تو از کجا اینجا رو پیدا کردی ؟ نه والا من و مهدیه همیشه یه عمر پشت این دوتا بودیم! این یه عمر یعنی همین 2 و 3 و پیش! پشت الناز و مهسا یادم نمیاد کی بود. ما نبودیم :))

مریم

خوش اومدی به وطن! منم می خوام ببینمت... بهم زنگ بزن. اگه شماره مو از سولماز بگیری ممنون میشم... الان باید برم. ایمیلت هم باز نمیشه![ماچ]

آتا

یعنی تو ایرانی؟! عروسیه؟! وقت داشتی و دوست ایمیل بزن...یا نکته منظور از وطن سوئیسه...

FarNice

نه هنوز ایران نیستم. میام ولی به زودی . به آتا : بهت میکالم!‌:)) به مریم : آره حتمن میگیرم از سولماز . وای چه خوب!! :)

نسیم

من که چند وقته میام پست هات رو میخونم ولی کامنت نمیذاشتم [لبخند] امیدوارم خوش بگذره عروسی [ماچ] مگه تو یه زمانی با مهرآفرین پشت الناز اینا نبودی؟ پیش رو یادم اومد که با مهدیه بودی ولی 2و3 رو نه [ناراحت] پیر شدم منم ها [نیشخند]