شهرها و خاطره !

 - تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی ؟

می توانست سوالش را اینچنین مطرح کند: سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ و جواب مارکو چنین بود: - دیگر جا ٬ آیینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و نخواهد بود٬ به آن اندکی که از آن اوست پی می برد. **

...

من از شهر خاطره ها و نشانه ها و هوسها باز می گردم. از شهری با کوچه های باریک. پر از آب. از شهری مرموز با فضایی عجیب. از شهر مارکوپولوی ونیزی. از شهری که ابتدا ذهنیاتت را به هم می ریزد و سپس آن چنان به عجایبش عادت می کنی که مترو ها و ساختمانهای بلند و کوچه های آسفالت شده و ماشینها تبدیل به کابوسی می شوند. و پس از لحظه های دوباره غرایب شهر جان می گیرند و احساس میکنی در تمام آبها غرق خواهی شد و دلت یک خیابان بزرگ و یک اتوبان می خواهد که به آبی راهی نداشته باشد. و این حس متضاد تا لحظه آخر رهایت نمی کند.

۰۰۰

در کوچه های باریک شهر راه می رویم. کودکی ام را به خاطر می آورم در کنار تابلوی نقاشی این شهر. در یکی از همان قایقهایی که او کشیده بود نشسته ام و او را به خاطر می آورم که چقدر بزرگ شده است. کم کم پیر می شود و روزی مانند او که برایم در پنج سالگی وجود این شهر را توضیح می داد و من با چشمهای گرد نگاهش می کردم٬ برای کودک من کسی توضیح می دهد که این نقاشی را او کشیده . کودک من حتمن چشمهایش گرد نمی شود و میداند که عکسهای پدر و مادرش را در این شهر مرموز دیده است. دست «او» را سفت می فشارم و خاطرات شهر را با وجود او جایگزین می کنم. کوچه های باریک شهر مرا از خود بیخود می کنند. می توانم ساعتها ابتدایشان بایستم و تا آخرش را نگاه کنم. چشمانم فقط مستقیم میرود و افکارم باریک میشوند و با افکار باریک آرامش بیشتری می گیرم . چشمانم را می بندم و سرم را میگذارم روی سینه اش. شانه هایم را فشار می دهد. و می دانم که خاطرات جدید همه جایگزین قدیمی ها شده اند.

۰۰۰

من از شهر مارکوپولوی ونیزی بازمیگردم. از شهر خاطره ها و هوس ها . از شهری با افکار باریک. از شهری متفاوت. روز آخر به خودم میلرزیدم. او نگران نگاهم می کرد و می گفت که مریض شده ای. من مریض نشده بودم . افکارم باریک شده بود. افکارم به هم ریخته بود. شاید تحمل این همه آب را نداشتم. خانه مان را در شهر قدیمی می خواستم. خانه خودم را. روی زمین. وقتی برگشتیم همه چیز سرجای خودش بود. لرزشم تمام شده بود و دلم برای شهری با افکار باریک تنگ شده بود. شهری پر از آب و کوچه های باریک.

** - شهرهای نامرئی - ایتالو کالوینو

/ 5 نظر / 7 بازدید
نازی

سلام. خوشحالم به شما خوش گذشته و برگشته ايد. ونيز روی من هم تاثير عجيبی داشت که آنرا هرگز فراموش نمی کنم. در آنجا اتفاقی افتاد (از نوع تفکر باريک) که بيست سال بعد از آن اتفاق، مثل اينکه ديروز بود، هنوز در ذهنم جاری است. البته ديگر کسی که با او به ونيز رفته بودم در زندگيم حضور جاری ندارد، و قطعا خاطرات ونيز هم يکی از دلايل همين عدم حضور است. زيادی گفتم،‌اما نوشتهء امروز شما مرا برد به سالهای دور. دوستم می گويد عرفانی ترين لحظهء زندگی او لحظه ای بود که در ميدان سن مارکو ايستاده بود و به آب و آفتاب و به انعکاس نور روی طلاکاری های ساختمانهای میدان خيره شده بود، شايد برای ساعتهای متمادی. به هر حال من فکر می کنم خیلی ها در بازگشت از ونیز دیگر همان آدمی که وارد ونیز شد نیستند. خوب باشيد. شاد باشيد.

اعلي حضرت حاج آقا

اين نوشته ات بد جور منو ياد گذشته ها انداخت من ونيز زياد رفتم ولي اولين بار ١٥ سالم بود و با تمام خانواده ام رفتم اون سفر رو تا اخر عمر فراموش نمي كنم

I DID NOT LIKE THIS ONE.

FarNice

when u don even have a name, i don care !

يوتا

دخمل... می دانی چيه!‌ از آن زمانی که من فکر می کردم يه دختر مو قرمز تپل هستی و از دوچرخه سواريت می نوشتی تا اين زمان که می دانم نيستی و از پدر بچه تان حرف می زنيد ! روانتر و با احساس تر می نویسی گرچه گاه حسش زيادی گيرا می شود ...