وهم خاکستری

یک روز سرد دیگر. مثل همه صبح های همدستش ابری و خاکستری است٬ و پر از مه. مه ِ سرد. دیروز در خودِ خودِ یخ راه می رفتم. یخها را فرو می دادم در ریه هایم و صدای چَرق چَرق شان می آمد. قدمهایم سنگین و سرد بود. مثل خودم. مثل لباسهایم.
اصلن آدمها با همه-ی لایه لایه لباسهایشان آنچنان دورند از همدیگر که به زندگی یکنفره شان در یخها ادامه می دهند و ما هم به همچنین.


دیوار روبروی پنجره ام حل شده در خاکستری آسمان و مه ٬ و شیروانی آجری رنگِ معلقی باقی مانده در هوا. همه شهر پر شده از این شیروانی های معلق و لباسهای لایه لایه متحرک. و من هم پشت پنجره وَهم خاکستری موجود را با چشمهای هراسان دنبال می کنم و می ترسم حل شوم در سرمای بیرون.
لباسهای رنگی ام را در می آورم. صورتی ٬ قرمز. خودم را لایه لایه می پیچم در رنگها و آرام در یخها هل میدهم. یادتان باشد اگر جزء تیم نجات دهنده این شهر بودید ٬ من جایی با کاپشن قرمز بین یخها گیر کرده ام ....

/ 2 نظر / 2 بازدید
مکین

منم سردم شد از اون همه خاکستریِ یخ، چه قرمزِ کاپشنِ تو خوبه، اصن گرمای رنگِ همون نمی‌ذارت تو یخ‌ها [چشمک] این کامنت‌دونیِ جدید و قرتی هم مبارک!

لي لي

امروز هم گذشت امروز هم چه خالي و سرد و عبوس بود امروز هم خيال تو بود و شراب وشعر با كهنه يادهاي پريشان خاطرات با لحظه هاي گنگ فراموش گذشته مان امروز هم گذشت لي لي