اندر حکایت تکیلا سان شاین...

شنبه٬ نصفه شب است و خیابانها مانند روز شلوغ. در اتوبوس شب می نشینم و نگاه می کنم آدمها را که پیاده و سوار می شوند و دنیایشان را که همراه خودشان برای لحظه ای وارد اتوبوس می کنند. دنیای آدمها با هم قاتی می شود و سر و صدایش اتوبوس را برمی دارد .من پیاده می شوم.
به «او» زنگ میزنم . آنجا هم دنیای آدمها با هم قاتی شده است و سر و صدای عجیبی در گوشیِ من می پیچد. بعد صدای خنده می آید و من ٬ که با لبخندی قطع می کنم. فکر می کنم به حکایت تمام تکیلا ساین شاین ها و مارگرت سترابری-هایی که امشب به سمع و نظر و نوشِ این جماعت بی خواب رسیده. فکر می کنم که خوشحالم از اینکه صدای خنده در گوشی ام پیچیده بود٬‌آنقدر که صدا نمی آمد و فکر می کنم که زندگیِ آدمهایی که در اتوبوس شب می نشینند برای همان لحظه فقط پُر است از تمام سر خوشی های لحظه ای دنیا که گهگاهی با اصرار صاحبانش طولانی تر هم می شود. انگار روح عمیقی از زندگی را در آن ساعت شب دمیده باشند در خیابان و آدمهایش. و من روی همین روح سُر می خورم تا خانه ٬ خودم را جلوی آینه آسانسور ورانداز می کنم ٬ تمام طول راهرو را پر می کنم با تق تق کفشهایم و پرتاب میشوم درون آرامش خانه. روح کذایی آنقدر با من می ماند تا خوابم ببرد. فکر می کنم وقتی بین دیوارهای چرخان اتاق خوابم ببرد٬‌ میرود سراغ بقیه. تا خودِ صبح کم کم همه چیز مثل سابق است. مثل هر روز.

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
سر هرمس مارانا

ما جای «او» بودیم، لپ‌تان را لابد می‌کشیدیم از این که می‌شد که همین قاطی‌شدنِ آدم‌های آن‌طرف و الباقی خنده‌ها و تکیلاها، بشود مایه‌ی تلخیِ آن‌ شب‌تان و سپری‌کردن به غصه‌ی تنهایی و چه و چه و نشد و شد صدای تق‌تقِ سبک‌بالی‌تان میان چرخیدن‌های کیف‌دارِ اتاق‌تان.

نازلی

چه هیجان انگیز که تو هم شیرازی ای :ى اوهوم خودم کلی غصه خوردم که نمی شه یه جوری گفت که همه بفهمن. البته خیلی ساده اش کردما امو بازم مثکه جوابااااا نمیده. آدما هی میان می گن نمی فمیم. چی چی بگم بشون خب...

قلب خوشبخت

چقدر این جمله ات برایم ملموس و دلچسب آمد: یخها را فرو می دادم در ریه هایم و صدای چَرق چَرق شان می آمد// امیدوارم همیشه شاد باشی عزیزم