بازی دیگری به نام آرزو

یادم می آید آن زمانهای کودکی ٬ فکر می کردم اگر قرار باشد یک آرزو کنم ٬ آن این خواهد بود که به همه آرزوهایم برسم ! فکر کوچکم دنبال راهی بود برای متحقق کردن همه آنچه در ذهنم بود ٬ نه برای تصمیم گیری... انتخاب یکی از سخت ترین کارهایی است که همیشه گریبانم را می گیرد. ذهن کودکی هایم انتخابش همه یا هیچ بود.

دیروز این آقا مرا دعوت به بازی ای کرد که آرزوهایم را بشمارم. تمام مدت یاد تصویر دختر کوچکی هستم که منتظر بود کسی آرزوهایش را متحقق کند و او در اولین فرصت همه قدرت غول چراغ را بقاپد و فرمانروای زندگیش شود. دخترکی که خیلی زود یاد گرفت زندگی قوانینی دارد ٬ مثل قوانین غول چراغ٬ و این آرزو در قوانینش نمی گنجد. یاد کودکی هایم می افتم و به جای اینکه آرزوهایم را بشمارم فکر می کنم به کدام از آنهایی که آن دخترک کوچک برای فرمانروایی لازم داشت رسیده ام ؟‌ یادم می آید دخترک مذکور همیشه آرزوی بزرگ شدن داشت. دلم می خواهد بنشانمش روی دو زانویم ; مادر ٬ پدر ٬ و مادر بزرگش را نشانش دهم و به او بگویم روزی که بزرگ شوی هیچ کدامشان این گونه نمی مانند٬ زمان عوضشان خواهد کرد. بگویم دیگر روی دو شانه-ی پدرت نمی توانی بنشینی. بگویم برادرت از تو قد بلند تر خواهد شد٬ بگویم روزی می آید که در این خانه نمی توانی زندگی کنی بگویم روزی می آید که از وضعیت سرزمینت نا امید٬ خشمگین و یا گریان خواهی شد... و ازش بخواهم صادقانه جواب دهد که هنوز هم می خواهد بزرگ شود ؟

آرزوهایم را نمی توانم بشمارم. آرزوی بزرگم شاید کمی کلیشه ای به نظر برسد٬ ولی برای من مهمترین است٬ آرزویم سلامتی همه-ی آدمهایی است که دوستشان دارم.بعد از آن برای سرزمینم نگرانم و آرزویم سلامتش است٬ بهبودش. نمی دانم آرزوی معجزه دارم یا روزی می آید که تک تک خبرها گلویم را نفشارد . نمی دانم روزی خواهد آمد که همه چیز عادلانه و منطقی باشد یا نه. آرزویم داشتن حداقل تمام حقوق اولیه و ساده ایست که همه مان آرزویش را داریم .آرزویم اتمام تمام بی عدالتی هایی ست که قلبم را به درد می آورد. بعد هم برای آینده همان دخترکی که می خواست بزرگ شود آرزوهای بزرگی دارم.در واقع آرزوهای ساده ای که آرزو می کنم به همه شان برسد.آرزو می کنم که ذهنش از معلق بودن بین دنیاها و قاره های مختلف جایی آرام بگیرد... می خواهم ببینم روزی را که به همه آرزوهایش لبخند می زند.

 

پ.ن : قرار است بقیه را به شمردن آرزوهایشان دعوت کنم. خانم شین را دعوت می کنم٬ کوکا لایت را ٬  کوروش را که مدتهاست چیزی ننوشته٬ پرگار و نازلی را ( برای اینکه بنویسد! )

/ 6 نظر / 4 بازدید
کوروش

خیلی ممنون که به حرف ینده گوش دادی و چند دقیقه چیزی اینجا ننوشتی... میدونستم زودتر میومدم کامنت میذاشتم...

سينا

آرزوی دومت٬يکی از آرزوهای من هم هست.آرزوی عدالت هم خوبه به شرطيکه غول چراغ به برابری تعبيرش نکنه!

خانم شین

سلام. مرسی از دعوتت. نمی دونم خيلی حس نگرفتم با اين بازی ولی شايد نوشتم. به خاطر گل روی تو.

Mehran

خيلي زيبا بود پر بود از حس و لطافت و وطن دوستي روش نوشتنت هم جديد بود با بقيه فرق داشت خيلي قشنگ مي نويسي من از انتخابم راضيم مي دونستم از همه بهتر خواهي بودִ ممنون

نازلی

فرنایس جون مرسيِ، راستش رو بخوای من ننوشتنم دلايل فنی تکنيکی داره بيشتر! يعنی خودم کلی زياد دلم می خواد بنويسم که نمی دونم اين مشکلات مسخره کی قراره حل بشه که يک کم برای من مجال نوشتن بذاره... ولی مرسی از دعوت. آرزوهات قشنگ بود. از اولی و دومی که بگذريم‌(چون فکر کنم آرزوی اصلی خيلی از ماهاست)، منم احتمالا آرزوی بزرگترم همون آروم و قرار بين قاره هاست به قول تو...

Mehran

che ghadr dige bayad sabr konim shoma dobare benevisid?