It's only words...

۱.روشنی اینجا چشمم را می زند ٬ وسوسه ام می کند... مثل صفحه اول یک دفتر چهل برگ نو. به همان وسوسه کنندگی ِ کلمه اول روی ورق های فرد دفتر.

۲.مدتی است که چشمهایم در خیال زندگی می کنند و افکارم فقط یک چیز را می بینند و این دقیقن همانی است که نمی خواهم در موردش حرفی بزنم. همین است که کم می آورم. وقتی دور میزهای چوبی پایین کتابخانه می نشینیم با لیوانهای پلاستیکی قهوه٬ نه نگاهم دور میز نشسته است. نه گوشهایم. آنها هم حرفهایشان را شمرده تر تکرار می کنند. و من حتی نمی توانم بهشان بگویم که ایراد از گیرنده هم نیست. من خیلی وقت است که اینجا نیستم.

۳. فکر می کنم همه چیز از آنجا شروع شد که خودم را در آن لباس کذایی تصور کردم و همه افکارم به هم ریخت. ساعتهای بیداریم به ۲۴ ساعت نزدیک می شوند  و خوابهایم به کل از کنترل خارج شده اند. با این همه ٬ خوبم و آرام . صورتم از هر گونه حس اغراق آمیزی خالی است. هیچ چیز شدت ندارد٬ همه چیز در یک تعادل پایدار در اطرافم پخش شده است.

۴.یعنی نمی شود زمان را  وایساند دقیقن همانجایی که احساس خوشبختی می کنیم ؟

۵. روزها به همان سردی که باید باشند می آیند و می روند و من نشسته ام منتظر. او مثل همیشه روی تختش می نشیند و گیتار می زند. نمی دانم ضربه دست های اوست که مرا از خود بیخود می کند یا صدای تارهای این ساز است همیشه . با ضرب دستش سرگردان می چرخم در خانه . فکر می کنم خانه را که مرتب کنم شاید روزها زودتر بگذرند. او هم فکر می کند هر چه بیشتر بنوازد سال جدید زودتر می آید و به سفر دوست داشتنی اش می رود. اینجا سال دارد نو می شود و ما هر دویمان منتظر سفریم ...

۶. از آخرین باری که نوشتم موهایم خیلی بلند تر شده ... باید بنویسم انگار ... نامنظمی افکارم را ببخشید . از نو شدن اینجا خوشحالم.

/ 9 نظر / 6 بازدید
سر هرمس مارانا

ولکامبک دخترجان! انگار یک جورهای سوء تفاهم شده در این مطلب اخیر. ما که خودمان جزء سردمداران استقابل از دیدن آدم های پشت وبلاگ ها هستیم. باید بشینیم و دلایل مان را مبسوط تر بنویسیم. آقای دوباتن هم آن حرف ها را به قصد کنایه گفته بود بیش تر. وگرنه خودش که اهل سفر است بدفرم! به قول خانم 76، وبلاگستان تا به حال ما را ناامید نکرده است. گاس هم که ما بلدیم چه طور تکه های آدم ها را جدا از هم ببینیم گاهی.

نازی

سلام فارنايس جان. خوشحالم برگشته ايم. دوباره منم و وبلاگ تو و نوشته هايت و دقايقی که در رمزشکنی آنها می گذرد! هاها، این دفعه بعضی چيزهايی را که گفتی فهميدم و خيلی خوشحالم! حالا نميشه اين دفعه رو يک کمی برسونی به من؟ قراره بری توی اون لباس کذايی به سلامتی انشاءالله؟ در همين سفر؟ همانطور که ميبينی، ديگر فضولی پاک اختيار از دستم برده است! شاد و سربلند و خوشحال و بيدار باش فارنايس عزيزم، هر چه می کنی، هر جا هستی، هرچه می پوشی و با هر که هستی. من از بازگشت پيروزمندانهء (!) تو از سفر به اعماق خودت خوشحالم.

مکین

به به ...! ما هم از نو شدنِ این‌جا خیلی خوش‌حالیم. چه خوش‌رنگ و لعاب!

sahar

ma ham az tajasome shoma dar an lebas deleman zaaf miravad

ali

خوشحالم می نویسید دوباره.

بهاره

کاش اينجا هم سال نو می شد فرناز جان!اگر فايده دارد بگو. من هم خانه را تند تند جمع می کنم!راستی ما دلمان به ديدن فرناز در ميان کلمه هايش خوش است. اين خوشی را از ما نگير!

maryam

che khoob shod bargashti...

کوروش

خب، خیلی خوش برگشتین به قول انگلیسی زبونا و شیرینی ای هم که قرار بود بدی فراموش نشه ها!