برای خودم!

با کیسه های خرید خودم را پرتاب می کنم توی خانه و در را با پشت پایم می بندم. کسی خانه نیست. غذایم برای خودش روی شعله ملایم می پزد. کف آشپزخانه پهن می شوم و خرید ها را در یخچال جا می دهم. بعد همان جا می نشینم و به جلز جلز غذا در قابلمه گوش می کنم. دیشب تا نصفه شب پرده های جدید را کوتاه می کردم و بندک هایش را نصب می کردم. چه بر سر من آمده ؟! چرا انقدر بزرگ شده ام ؟! مگر من همانی نبودم که یا خانه نبود یا خانه پای کامپیوتر می نشست ؟!... تمام این چهار روز تعطیلی به کارهای خانه ام می رسیدم. داداشک برای خودش رفته کنار دانوب. من چرا نرفتم ؟ چون حوصله نداشتم ٬ چون ... همه جوابها مرا بیشتر از خودم می ترساند. یاد آن دخترک شانزده ساله ای می افتم که برایم کامنت داده بود و گفته بود که دبیرستانی است و هم مدرسه ای من است. باز یاد مدرسه می افتم و بچه هایش و آن حیاط دراز بی قواره و آن آمفی تاتر دوست داشتنی و ... دلم برای خودم تنگ شده. خیلی زیاد.

یادت می آید آن طره مویم را که از روی صورتم زدی کنار برای اولین بار ؟ من یادم است. توی ایستگاه مترو بودیم. تو تازه آمده بودی و من از خوشحالی و ترس و هیجان نمی دانستم چگونه باید نگاهت کنم. طره مویم را که زدی کنار نفس راحتی کشیدم. در حرکت ناخوداگاه دستت همه آنچه باید آرامم می کرد را پیدا کردم. بعد متوجه حرکت دستت شدی و به من گفتی که شکل علی بابا شده ام. و من هربار که توی آینه خودم را نگاه می کنم  و موهای جلوی صورتم را که روی چشمم افتاده ٬ یاد تو می افتم که عاشقانه ترین حرکت ناخوداگاهت را چگونه توجیه کردی و می خندم و دلم برایت به اندازه اینجا تا آنجا تنگ می شود. شاید هم خیلی زیادتر.

 صدای جلز جلز غذا از افکارم پرتابم می کند باز کف آشپزخانه. زیر غذا را خاموش می کنم و سعی می کنم متمرکز شوم به کارهایی که باید بکنم. بادی که از بیرون می آید دوری در افکارم می زند و مرا مجبور می کند که بدون فکر کردن به همه چیزهای جدی ٬ بروم بیرون و قدم بزنم٬ دلم برای تو و خودم و همه چیز تنگ شود و بعد برگردم که روی مبل جلوی کامپیوتر دراز شوم و هیچ کاری نکنم. گاهی فکر می کنم اینگونه بیشتر خود منم!

/ 7 نظر / 7 بازدید
نازی

شيرين بود. با توصيف شما دوباره عشق يادم آمد. مرسی. بزرگ شدن پر از کيف و شادی و رنج و يادگيريه. به نظرم مياد خيلی خوب از عهده اش بر مياييد. ايضا و تا اطلاع ثانوی، زنده باد عشق فرنايس عزيز! شاد باش.

علي

درسته كه رنانه هست ولي با اجازتون خيلي خوشم اومد قبل از اينكه به وبلاگم سر بزني ازتون معذرت ميخوام چون مجبور خواهي شد شعرمو چندين بار بخوني

شب تاب

به قول فروغ، "همیشه پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق می آفتد" یه دفعه آدم به خودش میاد و می بینه چقدر رفتارهاش فرق کرده! بعد می گرده تو سوراخ سنبه های ذهنش دنبال حس های قدیمی. چه خوبه که کلی حس خوب عشقولانه داری :)

BaHaar‌

سلام زياده عرضی نيست ..خواستم يواش اومدم يواش هم برم اما ديدم در نوشته قبل از اينکه خوانده شده ايد خوشحال شديد.. گفتم منهم اعلام خوانندگی کنم ۱۰-۱۵ پست اخيرتون (‌اينهايی که توی همين صفحه است رو خوندم) . اولين باره که کليک کردم روی بلاگتون اما فعلا ميگذارم تو فوريت که باز هم بهتون سر بزنم موفق و شاد باشی

ساناز

به به ! آره يادم مياد هم سرويسی قديمی ! من هم اول اعالام ذوق متقابل ميکنم ، بعد نوشتههات رو ميخونم . راستی من اندازه تو حافظه ام قوی نيست و فاميلی تو يادم نمياد .

فارفار

من رو چی می گی که ظرف پنج شش ماه از يه عاشق داغ و آتیشی تبديل شدم به يه بانوی خونه که توی خواب هم نمی دیدم. اينقد به سوفا و مايکروويو و خورشت قرمه سبزی فکر کردم که صدای اون رو هم در اوردم که پس اون دختری که من می شناختم کجا رفت؟ خلاصه تمام تابستون رو احباری اومدم تبعيد! تا ياد بگيرم زندگی و با هم بودن غير از دوغ و برنج و قرمه سبزی يه چيزای ديگه ای هم هست... تا دلم برای خودش و حرفاش تنگ بشه و نه خونه و در و دیوارش... مسافرت خوش بگذره. اگه دارآباد رفتی از طرف من یه نفس عمیق بکش و وقتی از بالا نورای شهر رو نگاه می کردی٬ شهری که مرز نداره جای من رو هم خالی کن. خوش بگذره.

سی سی

شری جونم منم عجيب احساس می کنم که بزرگ شدی!