ناخوداگاه متهم ميکند

من و دوست عراقی ام تنها دخترهای رشته مان در این مقطع هستیم. با هم درس می خوانیم و با هم ریز ریز گاهی سر کلاسها می خندیم. امروز یکی از بچه ها ما را یاد جنگ ایران و عراق انداخت. وقتی داشتم تعریف می کردم که کلاس اول بودم و مدرسه ها تعطیل شده بود ٬ وقتی در فکرم رفتم به آن زمان که از تهران فرار کردیم ٬ یاد زمانی که آن آژیر لعنتی باعث می شد برنامه کودک را قطع کنند٬ زیر بغل مادر و پدرم در زیر زمین می ماندیم تا وضعیت «سفید» شود ٬ وقتی درسهایم را از تلویزیون در مشهد یاد می گرفتم ٬ وقتی صدای بمبها برایم وحشت عجیبی به همراه داشت. وقتی از بعد از جنگ مفاهیم عجیبی وارد فرهنگمان شد٬ درست و غلط ... یک لحظه لرزیدم. با نفرت عجیبی نگاهش کردم و رویم را برگرداندم. وقتی با تمام ذوق و شوق یک کلاس اولی٬ مدرسه ها تعطیل شد و دماغ من آویزان و با ترس کودکانه ام نگران خراب شدن خانه مان و مدرسه ام بودم٬ او در عراق فقط یکسال از من بزرگتر بود و از همه جا بی خبر. ولی نمی توانستم نگاهش کنم. نفرتی که از بودنش در آن لحظه سراپایم را گرفته بود یک حس خفته بود که یک دفعه بیدار شده بود. نمی توانستم نگاهش کنم و نمی توانستم ببخشمش با وجود تمام آگاهی که از بی گناهیش داشتم ٬ افکارم در حد همان سالها بچه گانه شد و او را نماینده کشورش در آن زمان می دیدم. نمی توانستم و نمی خواستم این یک لحظه بی منطقی را به درست فکر کردن تبدیل کنم. از فکر همه چیز بغضم گرفت !

تمام این افکار و این حس دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا دوباره خودم شدم. منی که یاد گرفته ام نه چیزی را به گروهی تعمیم دهم ٬ نه کسی را به چیزی که فقط اسمن به آن وابسته است متهم کنم.  منی که روی پیشانی هیچ فرد و گروهی برچسب نمی چسبانم و این گونه افکار را گاهی حتی نمی فهمم. شاید با یک لحظه تبدیل کردن او به نماینده بدبختی های مملکتم فقط دلم را خنک کرده بودم. مثل کسی که یک لحظه از روی عصبانیت کسی را به اشتباه تنبیه کرده باشد از خودم متعجب شدم. دوستم را که بزرگترین خاصیت مشترک را با من دارد٬ یادداشتهای فارسی و عربی همدیگر را می خوانیم و به هم «سلام» می کنیم را در ذهنم به چیزی تبدیل کردم و ازش متنفر شدم. برایم عجیب بود که از پس ناخوداگاهم چنین آهی از نهادم با یادآوری آن سالها برآمد که تبدیل به چیزی شدم که نبودم. عکس العمل حسی من واکنش ناخودآگاهی بود به چیزی که سالها قایمش کرده بودم ؛یک تنفر سرکوب شده . هنوز از فکرش متعجبم. و در این فکرم که شاید بدون اینکه بدانم و بخواهم آن سالها اثر عمیقی در پس ذهنم٬ - منی که از گروهی حساب میشوم که خیلی هم ارتباط مستقیمی با جنگ آن سالها نداشته ام - گذاشته است.

/ 8 نظر / 4 بازدید
کوروش

چه پست خوبی نوشتی، خیلی حسی که داشتی در مورد دوستت رو درک کردم، ولی نباد خودت رو سرزنش کنی که چرا اینطور فکر کردی، میدونی مث چی میمونه؟ تا حالا شده، بوی یه عطری رو استنشاق کنی و یه دوره ای از زندگیت یادت بیفته؟ یا یه یادداشت از گذشته های دور، یا یه اسم رو ببینی و یاد یه دوره ای از زندگی گذشتت بیفتی؟ مث همونه به نظرم، فقط این دوستت خیلی بدشانس بوده که اون لحظه دم دستت بوده و متاسفانه بیشترین نقطه اشتراک رو با مسبب اون بدبختیها در اون لحظه داشته...

سینا

من هم يه همکلاسی مصری دارم که هر بار نگاهش ميکنم ياد فرعون پدر سوخته ميفتم که چقدر اين موسی بیچاره رو اذيت کرد...

Ali

پستت عالی بود. واقعا عالی بود. طبق معمول با کوروش موافقم. شايد يه بار بد نباشه از اين دوستت هم حسشو بپرسی. شايد اون هم واقعا توی عراق از همه چی بی‌خبر نبوده.

رعنا

سلام فرناز.نوشتت منو ياد يه چيزی انداخت. چند وقت پيش که پيش خالم بودم به يه آدم عراقی تو خونه يکی از دوستای خالم برخوردم که خيلی خونگرم بود و کلی با هم حرف زديم .سر ميز شام که همه جوونا دور هم جمع بوديم يه هو به اين فکر کردم که اون موقعی که جنگ شروع شده ۱۸ -۱۹ سالش بوده .ازش پرسيدم که جنگو اونه اونجا چه جوری حس کردن .منو نگاه کرد و با تعجب گفت -جنگ ايران و عراق که جنگ شهرها نبوده - اينقدر دلم گرفت .اينقدر دلم گرفت که نگو. يه هو ياد همه اون چيزايی که تو ميگفتی افتادم .بمبارونا .سرمای کلاسا چون خطرناک بود که بخاری روشن کنن.صدای آژيرا.بمبی که کنار پای بابام افتاد و منفجر نشد.خونه دوستم که رفت هوا و همه جوونای هم سن و سال اون تو اون موقع که رفتن جنگ.دلم خيلی گرفت.ديگه نمی تونستم باهاش گرم بگيرم . ديگه دلم نمی خواست نگاش کنم . نه اينکه از

FarNice

راستش منم که حسشو پرسيدم همينو گفت. گفت که اصلن چيز خاصی حس نمی کرده تو شهر. گفت چه عجيب که مدرسه هاتون تعطيل بود. مال ما نبود . منم گفتم خب برا اينکه بمبا رو سر ما ميريخت. حالا می فهمم چرا بچه های صربها و بوسنيايی های اينجا با هم خيلی خوب نيستند. با اينکه دو طرف نسل بيتقصير جنگ هستند ولی باز هم نمی توانند همديگر را و پدر مادر همديگر را ببخشند. هيچ وقت با خودشان کنار نمی آيند که نه به عنوان «صرب» بلکه به عنوان يک دوست و يک انسان به طرف نگاه کنند. نمی دانم مشکا کجاست که کارهای والدين و کشورهايمان هميشه به مان ميچسبد و رهايمان نمی کند و بر اساس آن سنجيده می شويم.

فارفاراوی

دیروز داشتم با یکی از بچه ها که کره ای حرف می زدم یه دفه گفت شما عربا! گفتم از این اشتباها نکنی جلوی یه ایرونی دیگه بگی شما عربا! گفت چطور مگه شماها عرب نیستین؟‌ خلاصه روشنش کردم که نه بابا ایرونی ها از عربا خوششون نمی آد که ز شیر شتر خوردن و ... بماند. خوشش اومده بود٬ می گفت مثل ما که از ژاینی ها خوشمون نمی آد چون کشورمون رو اشغال کرده بودن! واقعیت اینه که ظاهرا یاک کردن این چیزا از حافظه تاریخی ملت ها به این سادگی ها هم نیست!

پرهام

فکر می کنم باید خاطراتمون رو یکبار دیگه مرور کنیم با این تفاوت که یک جاهاییش رو دوباره بازسازی کنیم . همون حسی رو که در بچگی از عراقیها داشتی رو باید از نوع با یادآوری خاطراتت بسازی ... خیلی سخته اما شدنیه اگه بخوای من هم چند وقت پیش با یک عراقی که مشتری یکی از دوستام هستش حرف زدم اما حسی بهم دست نداد . با اینکه اون هنوز تو مایه های اسلام و یهود و اینجور چیزها بود. اون موقع من این رو فکر کردم که چه مسخرس ما می جنگیدیم حالا باید صحبت کنم و تازه هم از نظر رفتار انسانی طرف مقابل رو تحویل بگیرم ( اونم توی ایران- فضا فضای خارج کشور نیست) در کل احساس کردم همه دنیا چه کارهای احمقانه ای انجام می دن!

---

Love is like war, Easy to start , Difficult to end, Impossible to forget