[ شب٬ رستوران ]

آدمها نشسته اند و گیلاسهایشان را به سلامتی هم بلند می کنند. نگاهشان میکنم. چقدر با هم متفاوتند. تنها وجه تشابهشان همین آهنگهای ایرانی است که پخش میشود و خاطرات مشابهی که ممکن است داشته باشند. نگاهشان می کنم و صدایشان را نمیشنوم. صدایشان در همهمه شان گم میشود و اصوات مبهمی می سازد که ترکیبش با صدای موسیقی چیز عجیبی میشود.انقدر عجیب که یادم میرود من اینجا چه می کنم. بوی قلیان نعنایی بلند می شود. هنوز چیزی نمی شنوم. میز پشتی گروهک اتریشی جوانی است که تمام فضای این رستوران با این کشکولها و دف ها و رومیزی های بته جقه و بشقابهای گل سرخی برایشان فقط جالب است٬ نه چیزی میفهمند ٬ نه دوست دارند که بفهمند. برای بقیه هم همینقدر همه چیز بیگانه است. برایشان نه این فضا معنای خاصی دارد نه این آهنگها. همین که بتوانند سفارششان را به زبان خودشان بدهند کافی است... صدای قل قل قلیونها را هم می شنوم. لبهای آدمها تکان می خورد . دستهایشان هم گاهی در هوا می لغزد٬ گیلاسهایشان را به هم میزنند و کلمات متفاوتی را می گویند. صدای جرق جرق لیوانها را هم می شنوم. چقدر اینجا غریبه ام. می خواهم بروم خانه. برایم این آدمهای فارسی زبان با آلمانی زبانهای آن پشت فرقی ندارد. هیچ کدام را نمی فهمم. همه شان غریبه اند.

صدا ها هنوز برایم مبهم است. خودم را می بینم که دهانم تکان می خورد. حرفهایم را نمی فهمم. گوش می کنم... من به چه زبانی صحبت می کنم ؟ هرچقدر گوش می کنم نمی فهمم این من هستم یا میز پشتی که حرف می زند. بلند می شوم و شعرهایی را که روی دفِ دیوار روبرویم نوشته می خوانم٬ با صدای بلند. شعرهای روی این دف برایم آشنا و خوشایند است٬ انگار از جنس من است... خودم هنوز آن پشت نشسته و صحبت می کند٬ زبانش را تشخیص نمی دهم ولی حرفهایش را می فهمم. مگر فرقی هم می کند ؟ ولی بقیه آدمها٬ حتی همین میز٬ دیگر در زبان هم با من مشترک نیستند. خودم را نگاه میکنم که ساکت شده ام٬ گوشه ای نشسته ام و با موبایلم بازی می کنم. فکر می کنم بگذارم همان جا بماند و با مبایلش بازی کند. من اینجا انقدر غریبه ام که صدای آدمها را هم نمی شنوم. من باید بروم خانه... از در می روم بیرون و در را آرام پشت سرم میبندم. من هم با من آمده ٬ موبایلش هنوز در دستانش است و می گوید برویم. می رویم .

/ 4 نظر / 9 بازدید
سينا

یه جا اگه قبله حاجات بود یه جا اگه جای مناجات بود صد جا دیگه دار مکافات بود صد جا دیگه جای مجازات بود

محمد

نمیدانم نوشته هایت به دلم نشست يا عقلم...فرقی هم نمی کند شايد...به فهرست خواندنی هايم اضافه اش کردم .شاد باشي

کوروش

خیلی زیبا بود... کاملا درک کردم که چی گفتی، وقتی به زبون مادریت حرف میزنند و درک نمیکنی خیلی دردش بیشتر از اینه که به زبون بیگانه یه حرفی و بگند و متوجه نشی...

امير

اين خيلی عجیبه. چون من اصولاً از ایرانی هایی که دور و برم هستند فراری ام. بیشترین تعداد دوستی که دارم خود ایتالیایی ها هستند و کمتر سعی میکنم با ایرانی های اونجا قاطی بشم. مدتهاست که وبلاگت رو میخونم ولی برای بار اوله که کامنت میذارم. برای وبلاگ قشنگت بهت تبریک میگم. شاد باشی؛ امیر