به بهانه بادبزن صورتی!

نمی دانم چرا انقدر دل نازک شده ام... کنار خیابان توی ماشین منتظرم. دخترک کوچکی از شیشه ماشین آویزان می شود. قدش به زور به پنجره می رسد. ظریف است و کوچک. بادبزن میفروشد. در نگاهش نوعی التماس است. سنش را می پرسم میگوید هفت . میگویم کمتری ٬ تو خیلی کوچکی . می گوید این صورتی-ه را بدهم ؟ ازش میگیرم. هزارتومنی را کف دستش میگذارم و لبخند میزند. غمگین نگاهم می کند٬ لبخند میزند و به پولش نگاه می کند و دور میشود. اشک روی گونه هایم میلغزد ... با خودم می گویم دل نازک شده ای. اینها که همیشه بودند٬ به همین کوچکی ...

هنوز منتظرم. دو دقیقه نمی شود که پسرک فالگیری با طوطی زردش از طرف دیگر پنجره ماشین آویزان میشود. طوطی اش را در دستم می گیرم. نرم است و کوچک . بغض گلویم را میفشارد. طوطی را نوازش می کنم. آرامتر می شوم. کاغذ فال را از پسرک می گیرم و هزار تومنی دیگری کف دستش می گذارم. چشمهایش گرد می شود. نمی توانم منطقی باشم. کوچک است. می رود و اشک چشمانم را به زور جمع می کنم...

راه که می افتیم ساکتم. فکر می کنم چرا انقدر حساس شده ام ؟ به آدمها ٬به بچه ها. اشکهایم زود توی چشمهایم می دوند. روی همه چیز حساس و دقیق شده ام. کوچکترین تغییرات را در آدمها می بینم. در شهر٬ در خیابانها. نمی دانم دقیقن چه اتفاقی برای احساساتم افتاده است که انقدر رقیق شده است. شاید تمام قدرتی را که برای بدوش کشیدن زندگی خود و برادر کوچکم بکار می بردم را آنجا گذاشته ام و آمده ام. اینجا هیچ تلاشی برای انجام هیچ کاری نمی کنم. فکرم را خالی می کنم و ساعتها در اتاقکم دراز می کشم و کتاب می خوانم. وقتی بازگردم آنقدر موضوع برای فکر کردن وجود دارد و منتظرم است که فکر می کنم حتی تمام افکارم را نیز آنجا جا گذاشته ام. اینجا خودم را سپرده ام به نگاه های مهربان اطرافیانم. انگار زیر سقفی پنهان شده ام. انگار همه چیز را گذاشته ام و فقط آمده ام که باشم. نه فکر کنم نه تصمیمی بگیرم. همین است که انقدر لغزان شده ام که اشکهایم راحت سُر میخورد ...

یاد آن دخترک کوچک بادبزن فروش می افتم. انقدر کوچک بود که نمی دانم هیچ گاه می تواند جایی را برای خودش بیابد که زندگی را برای مدتی کوتاه هم که شده دنبال خودش نکشد ؟

/ 7 نظر / 7 بازدید
خانم شين

اين جوری که تو هزاريهاتو خيرات می کنی آدرس بده منم بيام! قول می دم رقص کامل حاجی فيروز رو اجرا کنم خانم دل نازک!

پرهام

احساسات خوبند اما نبايد بزاري از تو بزرگتر بشن. اينجوري ادامه پيدا كنه، احساساتت تو رو مي بلعند و توي غرق شده هيچوقت رسم نفس كشيدن رو به ياد نخواهي آورد.

سميرا

آره اينقده فکر نميکنی که بنده شبها حتما منزل هستم!

محمد

نگران نباشيد. زنده بودن که نگرانی ندارد!

شب تاب

گل خانوم خوبه که اشکها بريزن. خوبه که گاهی بشه دل نازک بود. مگه نه اينکه هميشه داريم خودمون را جمع می کنيم و احساساتمان را کنترل می کنيم؟ گاهی هم خودمون را بسپاريم به دست احساسات.

نازی

فارنايس جان سلام. خيلی از دست اين پرشن بلاگ کلافه شده ام! بالاخره ميسر شد برای شما يک يادداشت بگذارم و بگويم که احساسات ما راجع به مسايل مختلف از هم جدا ، اما در عين حال يک زنجير به هم پيوسته اند. وقتی احساس آدم بنا بر دلايلی رقيق می شود و آدم خيلی *حس* می کند، جای پای آن را در همه جای زندگی آدم ميشود ديد. نمونهء آن وقتی است که آدم عاشق می شود. آن روزهای زيبا و پر اميد و پر از هيجان عشق، آدم همه را خوب، زيبا، و مهربان می بيند و با عشق و خوش بينی با آنها رفتار می کند. شما هم در اين سفر،‌شاهد و دريافت کنندهء عشق بسيار از اطرافيانتان هستيد و به همين دليل سخت رقيق و تسليم شده ايد و تمام سپرهای معمولی شما به زمين گذاشته شده اند. چه عيبی دارد؟ همه را بغل کنيد، همه را ببوسيد، همه را مهربان باشيد. از رقت احساس خانهء مادری و پدری تمام لذت ممکن را ببريد فارنايس جان. ما را هم فراموش نفرماييد، چون ما شما را فراموش نميکنيم!

نازی

فارنايس عزيز. اميدوارم خوب و خوشحال و سرزنده باشيد. از سلامتی خودتان هم ما را بی خبر نگذاريد.