آدمهای بی مرز

هیچ وقت طرفدار شرِک نبوده ام. اما  شجاعت و خلاقیت قصه را تحسین میکنم در آمیختن همه-ی افسانه ها با هم. اصلن همین که سفیدبرفی یکی از کوتوله هایش را برمیدارد ببرد بیبی-سیتر بچه های شرک شود چون هفت تا "از اینها" دارد, تحسین برانگیز نیست ؟ اینکه خیال را با خیال ترکیب کنی, قصه را با واقعیت, واقعیت را با خودش ؟ خب شرِک که بهانه است ولی پشت قضیه به این می ماند که مرز همه-ی رابطه ها را برداری. همه-ی شخصیتهایی که مستقلند و به هم راهی ندارند را با هم ترکیب کنی و بعد از اینهمه تازگی که قبلن در داستانها نبود که حتی در واقعیت هم نبود, لذت ببری. مثل همین آدمها که تک اند و تنها اند و شخصیتشان را گرفته اند دستشان روزها و سالها را طی میکنند, بعد به هم که می‌رسند, با هم که می‌شوند , آدمهای جدیدی می‌شوند که قبلن نبوده اند. روزهای جدیدی میسازند که قبلن نبود و نمی‌شد که باشد. بعد می‌نشینند روبروی هم, همدیگر را تحسین می‌کنند از همه‌ی تازگیهایی که در خودشان می‌بینند و قبلن نبود. اصلن همین که می‌شود همان قبلی ِ بدون مرز بود, همان مستقل ِآمیخته با دیگری, زندگی را میکند همان مبنای تحسین برانگیز پشت قضیه-ی افسانه های بی مرز.

/ 2 نظر / 14 بازدید
نازی

فارنایس عزیزم. من دلم برایت تنگ شد آمدم ببینمت. خدا را شکر که تو را قوی و خوشحال و عاشق می بینم. دلتنگ هم که هستی. عیبی ندارد. دوبار در زندگیت دلتنگ می شوی، اول زندگیت و بعد اول زندگی بچه هایت. من در پیچ و خم دومی هستم. امیدوارم روزهای دوری و دلتنگی برای تو کوتاه و زود بگذرند. برایت عشق می فرستم دوست من.

سینا

امان از این زبان پارسی و ترجمه. من هی خط اول رو میخوندم و رفته بودم تو وادی مشرکان و کافران و ارتباط معنایی جمله را درک نمیکردم تا اینکه ادامه مطلب کمک کرد. داشتم به این فکر میکردم که چه جوری اسم این موجود ار بنویسیم که شرک خونده نشه تنها چیزی که به ذهنم رسید "شِه رٍک" بود شاید هم همون شِرٍک با علامتگذاری.