برای تو و هزارتوی سبزت.

روز اولی که در زندگی ام پیدا شدی را خوب یادم است. یک خط بودی. یک نوشته . چند تا کلمه. و یک اسم. اسمی که تصویر دیگری داشت از چیزی که امروز دارد. اسمی که هنوز هم اگر همانجا ببینمش تصویرت همان است و نه اینی که گاهی در دو سانتی متری چشمهایم قرار می گیرد. طول کشید به تصویر جدیدت عادت کنم. می دانستی ؟

حالا با همان خطها دفاع می کنم از خودم و از تو. با همان خطها شمشیر را برای زندگی از رو بسته ام. با همان کلمات . و تو در دفترت می نشینی و یک لیوان شیر بزرگ می گذاری جلویت و رویش قهوه میپاشی و با برنامه ات کار می کنی و برایم با حروف بزرگِ برنامه ات می نویسی که عزیزم الان کار دارم. و من مطیعانه میگویم باشد و قطع می کنم ٬ به دیوار روبرویم خیره می شوم و  در ذهنم با همه-ی حرفها و کلمات و آدمها می جنگم برای همان تصویر. تا تصویرت را همان گونه که هست رسم کنم.

مدتی است زندگی با من در افتاده است. مدت زیادی نیست. ولی در افتاده. از سایه خودم هم می ترسم چه برسد به کلمات. مدتی است همه چیز به ظاهر خوب و آرام است و همه چیز طبق برنامه پیش می رود. و من حالا می دانم دلیل همه-ی تفاوتی که ذهن من با ظاهر زندگی دارد فقط تو هستی. ذهنم در یک هزارتو گیر کرده است. در یک هزارتویی که از شمشادهای بلند درست شده است. یک هزارتوی سبز. حالا میفهمم که این هزارتو با نبود تو حذف می شود و دشت برهنه ای ازش باقی می ماند. من فکر می کنم تو ارزش همه این پیچ و خمها را داری. نمی دانم چرا اینجا اینها را برایت نوشتم. ولی فکر می کنم هزارتویمان به زودی حل شود. می دانی که٬ وسط این هزارتو برج بلندی وجود دارد از تنه درختان. راه را که پیدا کنم٬ آن بالا می ایستم و از بالا به همه مسیر نگاه می کنم. بعد که پایین امدم میتوانم همه راه را سریع برگردم. فقط باید برجک درخت مانند را پیدا کنم و فکر می کنم خیلی نزدیکم. می بینمش.

لعنت بر آن کسی که در طالع من چیزی دید که نباید می دید. یعنی ثابت کردن اینکه اشتباه کرده است انقدر سخت است ؟

/ 7 نظر / 5 بازدید
نازی

فارنايس جان. طالع بين ول معطل است. روزی طالع بینی به من گفت: ستاره های شما پیش هم نیست. خیلی ناراحت شدم. روزی هم دیگر خود او هم پیش من نبود، چه رسد به ستاره اش. اما اگر من برج بلندی از تنهء درختان می داشتم، خودم خیلی زودتر می دیدم و نیازی به طالع بین نبود. شما اما ول معطل نيستيد. روزگار بعضی وقتها سخت و پیچیده میشود و به همان بی دلیلی که سخت شد ناگهان آسان تر می شود. امیدوارم هرچه زودتر بروی در برج بلند ساخته شده از تنهء درختانت که بتوانی از آن بالا همهء مسایل کوچک این پایین ها را ببینی و بخندی. یادت نرود--طالع بین ول معطل است.

Osmosis

علیرغم اخطاريه‌ای که در ستون سمت راست داده‌ايد، احتياط واجب آن است که درباره‌ی چيزی اينقدر خصوصی که اينقدر واقعی به نظر می‌رسد، حرفی نزنم. فقط خواستم بگم که بدون نام در پست قبلی، من بودم

سحر

ki tu tala'at chizi dide??hamun hendi amame be sare madar jan tu schewden platz??agha pasho biya inja khodam barat talle migam

یوتا

خانمی نشد ببینمت تا فالت بگیرم! دستت بده تا فالت بگیرم! مادر ! بختت روشنه! یه مسافر داری و یه سفر ... اولش سخته بعد ... فرناز عزیزم ! اینا رو نوشتن شاید یه کمی بخندیم... هر چه دیگر گفتی با نوشتنی- به حریم شخصی تو وارد میشه که هیچ کی این حق رو نداره... ادامه فال ... این نیز بگذرد

الميرا

خانومي، مطمئن باش اصلاً انتظاري نبود كه وسط اون همه كار و ديد و بازديدهاي خانوادگي، منم پيدا كني. فقط گفتم اگــــــــــه يه وقت وقت اضافه آوردي. اميدوارم شاد و سلامت باشي و به اميد ديدار، يه روزي

پ.ص

به ما هم یه سر بزن

نازی

سلام فارنايس جان. به بازی وطن چيست دعوتت کرده ام. شاد باش.